خاطرات یک دختر

از دیو ودد ملولم و انسانم آرزوست

گاهی چقدر حال می ده یه ترانه ی بی ربط به سبکه رپ اونم ایرونی اونم از آرش گوش داد !!! یه جورای زیادی داره چرت می گه اما بعضی وقت ها حال می ده یه دالام دیمبوی بامزه گوش داد . باید یه کم برقصم ! باید یه کم ورزش کنم ... امروز دکتر گفت این که هر از گاه کمرم می گیره ماله عدمه تحرکه ! راست می گه خب . این روزها از صبح پای کامپیوترم تا خوده نصفه شب ... فقط موقعه ی غذا بیرون می رم ...

امروز با نیروانا و غزال رفتیم باشگاهه حاج آقا . دیر کرده بودیم و حاج آقا رفته بود . سانسه آقایون بود . مسئولش گفت بریم تو . یه قسمتش گیم نت بود . رفتیم توی گیم نت نشستیم و تا نشستیم ترس برمون داشت . نوبتی غرغر می کردیم برای چی فرتی اومدیم وسطه این همه مرد نشستیم ؟ بعد نوبتی به هم یادآوری می کردیم که نه بابا ... اما در کل ترسیده بودیم و تصمیم گرفته بودیم که بریم دفاع شخصی ... بعضی وقت ها خیلی حال می ده فکه بعضی آدم ها رو آورد پائین . کلی نقشه کشیدیم تا این که حاج آقا سر رسید و پیشنهاد داد صندلیامون رو برعکس بذاریم که توی چشم نباشیم . کمی بحث کردیم . نمی دونم چه جوری بهش گفتم واسه قسمت مردونه یه رنگی انتخاب می کنیم و واسه خانوما یه رنگه دیگه که گفت : آهان آره دیگه واسه مردا یه رنگه خشنه زشت مثه سیاه بذارید و لابد واسه ی خانومام یه رنگه صورتی مثه کیفتون آره ؟

 یه جورائی رفتارش عوض شده بود . حس کردم حدسیاتم درست بوده و حاج آقا ... یه جورائی معاملمون نشد . قرار شد زنگ بزنیم و خبر بدیم . قرار شد واسطه غزال باشه که  برگشت سمته من که شما یه زنگی به من بزن ... برگشتیم چنان چپ چپی نگاهش کردیم که گفت : نه اصلاً فرقی نداره کدومتون ... فقط به من زنگ بزنید ... موقع رفتن هم یه عالمه نگهمون داشته بود تا بچه ها ! لباس بپوشن .

از همون لحظه ای که رفتیم بیرون قیدش رو یه جورائی زدیم و سه تائی نشستیم به سمبوسه خوردن اونم به یه سُسه وحشتناک تندددد ... تا بخودمون اومدیم غروب شد . غزال هرچی زنگ زد جواب نداد ! با گوشیه من زد گفت خودم زنگ می زنم . خداحافظی که کردیم تا نشستم توی تاکسی زنگ زد . جوابش رو ندادم و حالا که تماس گرفتم نیروانا گفت گوشیش رو خاموش کرده !!! نتیجه این که : حاج آقام بعله ... اینم از این ! وقتی برای مامانم با سانسوره زیاد قضیه رو تعریف می کردم دعوام کرد . انگار دو زاری اش افتاده باشه ...

خدای من ! حاج آقا زنگ زد بهم !!! ساعت 5/9 شب اونم وقتی این همه ما تاکید کردیم که نماینده ی ما غزاله ؟؟؟ ترس برم داشت . چقدددر بهم برخورد ! تندی اس ام اس زدم به نیروانا و اونم زنگ زد بهم . دوتائی کلی حرص خوردیم که این با اون قیافه ی... یه کم که گذشت تازه یاده زخمائی که این جور مواقع این دسته از آقایون به آدم می زنن افتادم ! یاده شبائی که تا صبح گریه می کردم !!! تو دوره دانشجوئی ام یه استاده محترم !!! از همین دسته به حده جنون اذیتم کرد ... چقدر می ترسم که حالا این مرد با این قدرتی که داره اگه بخواد حالمونو بگیره ... نیروانا طفلکی کلی دلداری ام داد که باید همون طور که به متلک های توی خیابون عادت کردی به این مسائل هم عادت کنیم بعد به این نتیجه رسیدیم که هر غلطی دوست داره بکنه یه قدرتمندترش هست که قوی تر از همه ی این آدماس. نه مراعات می کنم که مبادا باهامون سره لج بیفته نه هیچی فقط حالیش می کنم که هیچی نیس . هرچی سعی می کنم این جور مسائل برام عادی شه انگار نمی شه ... چرا باید تو مملکتی که اسمش اسلامیه و مفتخره : امنیت ... امنیت ... این طور سگای چوپان گرگه گله باشن ؟ به کی می شه اعتماد کرد ؟ چقدر کشمکش ؟ چقدر مبارزه ؟ چقدر مقاومت ؟ به خدا ما هم آدمیم ... من خسته ام ! از هوس های تموم نشدنیه این گرگ ها خسته ام . کو اون برادر و خواهری ؟ چرا به ما به چشمه انسان نگاه نمی شه ؟ ما فقط می خواستیم کار کنیم ، همون طور که همه ی مردا کار می کنن . وقتی یه زنی داره کار می کنه و اتفاقاً خوب و متعهد هم کار می کنه ، کاری هم به کاره کسی نداره ، این رفتارها چراااا ؟ یه جورای زیادی حالم گرفته شد . گاهی وسوسه می شم قیده خیلی چیزها رو بزنم و توی چهاردیواریه این اتاق از شره همه چیز راحت باشم اما شاید باید حالا حالاها این جوری حالم گرفته بشه تا بفهمم تجریه یعنی چه ؟ شاید باید حالا حالاها جنگید و هم چنان تاکید کرد : صبر ... صبر ... تا روزی که قبل از جنسیت انسانیت به چشم بیاد ...

حرفام از یادم رفت ... تمام و کمال ! فقط دعا می کنم هرگز هرگز به انسانی ظلم نکنم ... هرگز ...

+ فلانی ; ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()