خاطرات یک دختر

دم دراز

دیشب ساعت 1 وقتی حسابی خوابم گرفته بود و می خواستم بخوابم بطرز غیر منطقی از جام پریدم بالا و تا ساعت 3.5 فقط گریه کردم ! شاید افسوس شب هائی که رو می خوردم که ازشون خیلی گذشته شایدم ... چه می دونم شاید چی . صبح با درد وحشتناک سرم بیدار شدم . چشمام ورم کرده بود و یه نوره ضعیفی ته قلبم روشن بود که باعث شد بلند بشم و یه چرخی توی خونه بزنم . به بهونه ی این که امروز جمعه است و مهمون داشتیم به برنامه ای که ریخته بودم عمل نکردم . نه برای امتحان آبانم چیزی خوندم ، نه روی برنامه ای که قولشو دادم کار کردم ، نه به زبانم رسیدم و نه هیچ چیزه دیگه ! و برادران کارامازوف ! نمی دونم چرا همیشه درست زمانی که پر از دغدغه ی فکری می شم بطور ناگهانی شایدم کاملاً عمدی با خودم کتاب های داستا یوسکی می آرم خونه ! ولی مزیتی که داره اینه که باعث می شه زخم های روی قلبم رو نبینم . همین طور یه تکه از نوشته هاش بود که مطمئنم کرد قبلاً این کتاب رو خوندم . وای از این حافظه ی عجیبی که من دارم !

مانتوم آماده شد . چیزه خوبی از آب دراومده . یه مانتو و شلوار مشکی و ساده . از همون دسته تیریپائی که مامان باباها خوششون می آد و شوهرا ! خلاصه حسابی سیاه می شم و لابد تنها چیزی که وسط این سیاهی ها به چشم میاد چشمای گردمه !

امشب از اون شباس که دلم می خواد یه نفر پیشنهاده یه پیاده روی طولانی می داد . اون وقت هر کی بود آویزونش می شدم برام تشریح کنه خدا هست یا نه ؟ البته امیدوارم از آدم هائی که سه دور دور و برشون پف می کنن و خودشون رو غسل می دن و سه بار با عربی فصیح می گن لا اله الا الله نباشه ! اصلاً برام مهم نبود بگه آره یا نه . راستی دقت کردی همین آدم های خداپرستی که اگر یک لحظه خداشون رو انکار کنی انگار برعکس آویزونشون کردی و فحش ناموسی نثارشون کردی ، برافروخته می شن چقدر بیشتر با وجودشون خداشون رو انکار می کنن ؟ وقتی دارن هر روز حق دیگرون رو می خورن ، دروغ می گن ، دزدی و هیزی می کنن ... آدم حس می کنه این چه ایمانیه که این قدر خداشون دوره ؟

حتی حرفاش رو درست گوش نمی دادم . فقط دلم می خواس اون هی حرف بزنه و من هی ناخونامو توی دستش فشار بدم . با همه ی این حرف ها باید این جا بشینم و از چیزهائی که دلم می خواد حرف بزنم و لابد اگر یه نفر پیدا بشه و این پیاده روی هم صورت بگیره دیگه دلم نخواد بدونم خدا هست یا نه ؟

الان که مانتوم رو خالی کردم برای شستن یهو چشمم به برگه ی لیست خریدای وسائل تزئیناته غزال افتاد . اکلیل ، سکه ، مقواهای رنگی ، از اون پرپری ها که برق برقی ان و رنگی ، نقل ، روبان و ... امیدوارم که با یه دله خوش برگرده هر چند از اون شوهر قشنگش بعید نیست حسابی حالشو بگیره . غزال برای اون رو شخصیت اصلی خودش پا گذاشت . یادمه یه بار تو محل کارمون با یکی از آقایون بحثش شد و من اون روز تازه فهمیدم زنا هم بلدن داد بزنن ! غزال حقه آقاهه رو گذاشت کف دستش . همیشه همین طور بود اما از وقتی پای شوهرش به زندگیش باز شد از همون دوران دوستیشون عوض شد . تبدیل شد به یه زنه فرمانبرداره مطیع که وقتی بهش گفت کار نکن ، شب بعده 7 بیرون نباش ، رشته ات رو تو فوق تغییر بده ، شغل دلخواهتو بذار کنار فقط گفت : چشم ! حالام عطیه شده یه دختره رامی که وقتی آقای رئیس بهش می گه فلان جا نرو ، اینو نپوش لب ور می چینه و می گه : خیلی خب ! ترس برم داشته بشم یه بع بعی دوست داشتنی که فقط دنباله یه نفر راه می افته و خودش تنهائی نمی تونه بفهمه باید کجا بره و همیشه باید دنبال چوپون باشه مبادا گرگای تو جامعه ! ببخشید چمنزار بخورنش ... یعنی همون بلائی که داره سره یکی یکی دوستام می آد و البته خیلی زنای دیگه . نمی خوام فمینیست بازی دربیارم اما این که بعده یه عالمه ادعا هویتت رو بذاری زیر پات و با پاهای خودت که یه روز مفتخر بودی تو راهی که دوست داری دارن راه می رن ، محکم و جفت پا بپری روش ... این بده . اصلاً بی خیال بذار هرجور دوست دارن زندگی کنن. شاید یه لذتی داره که من ازش بی خبرم ! فوقش منم می شم مثله اونا و خیلی بهم سخت بگذره خیانته کثیفی می کنم !

این جمعه هم گذشت . حس می کنم این هفته یه هفته پر از تغییراته . امیدوارم همه ی تغییرات خوب و سازنده باشه . چه از درون چه از برون . راستی یه تستی تو یه سایتی زدم که وقتی با نرماله زن های دیگه مقایسه کردم فهمیدم یا اونا زن نیستن یا من یه زن از سیاره ی مریخ هستم که تقریباً تو هیچ موردی با بقیه همخوانی نداشتم یا از سطح نرمال بالاتر بودم یا پائین تر ... فک کنم اگه کسی چشم بصیرت داشته باشه اون شاخ های منو بتونه ببینه و البته ... دُمم رو ! دم نازنین من . گاهی اوقات این قد دلم می خواس دم داشتم اونم یه دم خیلی بلند که کاملاً تحت کنترلم بود اونم میلی میلی ! مثلاً این آرزو رو وقتی می کنم که پتو رو کشیدم روی سرم و پلکام سنگینه و نوره لامپی که یادم رفته خاموشش کنم باعث می شه دلم یه دم بخواد که تقی کلید برق رو بزنه ! یا وقتی که هی مُف ام میاد و دستمالمو روی میز جا گذاشتم دلم می خواد با دمم ورش دارم . یا وقتی دلم می خواد با مشت بزنم تو دهن هر کس حرفه اضافه می زنه و می دونم مشتم قدرتشو نداره دلم یه دم قوی می خواد که دندوناشو خورد کنه . آره ... دم می خوام !

+ فلانی ; ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()