خاطرات یک دختر

دردسرهای زنانه

خوابم گرفته آخه دیشب ساعت 4 از خواب بیدار شدم و با این که خسته بودم تا ساعت 5 بیدار بودم . همین یک ساعت بس بود که به خستگی هام اضافه کنه . امروز ظهرم نخوابیدم . فردا آخرین روزه این تعطیلات نابهنگامه . هر کس رو می بینی بابته این تعطیلات داره غر می زنه اما همه ته دلشون راضی ان که می تونن صبح ها کمی بیشتر بخوابن و مسافرتی برن و مهمونی و غرولندهای معمول ایرونی و بعد هم تموم ! دلم می خواست من هم مسافرتی می رفتم . حالا یک روزه اش هم خوب بود . بهرحال برای من همه ی روزها تعطیل بودن ! امروز کتابه زنان کوچک رو که انگلیسی بود تموم کردم . 1 ساعت بیشتر طول نکشید . همه ی داستان رو بطرز شدیدی خلاصه کرده بودن . تقریباً 2 تا کلمه اش برام جدید بود اما برای یادآوری خاطرات و کودکی ها بد نبود و هم ذات پنداری که وقتی از رفتار کتی می خوندم بهم دست می داد هرچند تو این کتاب اسمش ژوزفینه ! یاده ژوزفین زنه ناپلئون افتادم . نمی دونم چرا این قدر ناپلئون رو دوست دارم . یادمه یه مدت وقتی دبیرستانی بودم با چه ولعی شب ها دیرتر و صبح ها زودتر بیدار می شدم تا از ناپلئون بخونم ! و چقدر برای روزهای تنهائی اش تو سنت هلن تاسف ! اما همیشه رفتارش درمورد دزیره دلم رو می سوزوند . حالا زیاد دلم نمی سوزه . البته حالا اون طورام برای ناپلئون تره خورد نمی کنم اما نمی شه  تیپه خاصه شخصیتش رو انکار کرد .

حالا دارم از داستا یوسکی می خونم . انگار این کتاب رو قبلاً خوندم اما یادم نمی آد چیزی رو ! بهرحال اونم سبکه خودش رو داره و من هم یکی از خواننده هاش هر چند همیشه هم حوصله ی نوشته هاش رو ندارم . این تیکه رو از روی همین کتابش " برادران کارامازوف " می نویسم :

 

" حقیقت بین واقعی هرگاه ایمان نداشته باشد همواره در خود نیرو و جرات کافی برای انکار معجزه خواهد یافت و هرگاه بر حسب تصادف معجزه به منزله ی یک حقیقت انکارناپذیر در مقابل دیدگانش جلوه کند ، آن گاه به عوض آن که حقیقت را تصدیق نماید ، به حواسش که وسیله ی درک حقیقت بوده اند شک خواهد کرد و حواسش را خطاکار خواهد دانست . برعکس اگر حقیقت را قبول کند آن را به منزله ی یک امر طبیعی تلقی خواهد کرد که تا آن زمان برای وی مکتوم مانده بود . بنابراین در اشخاص حقیقت بین ایمان از معجزه بوجود نمی آید بلکه برعکس معجزه از ایمان پدیدار می گردد . به محض این که حقیقت بین ایمان پیدا می کند همین حقیقت بینی او را اجباراً به تصدیق وجود معجزه برمی انگیزد ."

 

برای دیدن معجزه ها کافی ست باور کنیم معجزه حتماً شفای کور و شقه شدن ماه نیست ! لازم نیست عصا جلوی پامون بیفته و مرده زنده بشه فقط باید چشمامون رو کمی باز کنیم . من فکر می کنم بچه ها این بصیرت دیدن معجزه ها رو خوب دارن . برای همین من عاشقه بچه ها هستم . همین چند وقته پیش که رفته بودیم مسافرت فینگیلی کلی بهم درس یاد داد . من جمله این که وقتی می دید کسی احساس درد داره با صداقت کودکانه اش می پرسید : کجات درد می کنه ؟ و بعد جائی که می گفتی رو بقول خودش بوس جادوئی می کرد ! اون وقت می گفت که بوس جادوئی دردا رو می بره ! یک روز هم یه دیواره ساده ی بی رنگ و رو رو نشونم داد و گفت : اینو ببین ! این دیوار جادوئیه ووو ... این دستای من جادوئیه ! این مداد جادوئیه ... همه چیز رو جادوئی می دید . برای هرچیزی ذوق می کرد و به مثله یه معجزه باهاش برخورد می کرد. همین پریروز برادرزاده ی غزال ساعت ها کنار ما نشست و بی اون که خسته بشه با خودش حرف زد و سکه هائی که دستش داده بودن رو هی ریخت تو جعبه و دوباره خالی کرد ! 

با همه ی این ها ما هر صبح که بیدار می شیم هیچ کدوم از معجزه ها رو نمی بینیم ! نمی بینیم که چه وقت هائی آتیشه زندگی برامون گلستان می شه و چقدر راحت می تونیم دل های مرده مون رو زنده کنیم ! نمی فهمیم که می تونیم کوری خودمون و دیگرون رو شفا بدیم . همه ی ما قدرت معجزه و جادو داریم . فقط کافیه به دیوار سردی که دورتادورته یه جوره دیگه نگاه کنی . همه ی اینا وقتی جملات داستا یوسکی رو نوشتم بهم هجوم آورد هر چند حرفه اون چیزه دیگه ای بود و حرفه من چیز دیگری !

برای این که موهام بالا بایسته یه ت زدم به موهام و از اون جائی که عادت ندارم تا الان تحمل کردم و حالا پرتش کردم اون ور آخه انگار یه کاکتوس کرده بودن تو سرم . حموم امروز خیلی بهم چسبید . کلی آرامشم داد . یاده حرفای معلم بهداشت های مدرسه افتادم که هرازگاه تو سالن اجتماعات که همون نمازخونه ی سرد با موکت های قهوه ای که با بوی جوراب یکی شده بود جمعمون می کردن و می گفتن : قدیمیا می گفتن وقتی پریود می شی نباید بری حموم در صورتی که تو پزشکی ثابت شده هیچ ضرری نداره . می تونید برید حموم ! اون روزها حس می کردم باید خیلی چندش آور باشم که پریود می شم . وقتی پریود می شدم عذابه بدی می کشیدم . شب ها وقتی از درد بخودم می پیچیدم یا برای عوض کردنه نوارها بیدار می شدم و چشمم به داداش هام می افتاد که بی خیال و راحت خواب بودن خیلی دلم چرکین و غمگین می شد . دوست داشتم من هم پسر می بودم . عطیه می گفت حضرت فاطمه بجای خون یه چیزه معطری ازش می رفته و من همیشه فکر می کردم آخه چرا شرایط اون باید بهتر از ما می بود ؟ مگه نه این که اون هم یه زن از جنس ما نود ؟ دفعه ی اولی که پریود شدم خیلی سخت بود . تازه 12 سالم تموم شده بود . اون موقع بین دوستام یه مسئله ی خجالت آوری بود . وقتی فهمیدم اون اتفاقی که معلم بهداشت ها بهش می گفتن پریود و توی کتاب آبجی بزرگه یواشکی خونده بود قاعدگی ... یعنی همین ! به مامانم نمی گفتم . با هزار بدبختی گذشت . همون دختر بچه ای که همیشه ورجه ورجه می کرد حالا رنگ پریده و معذب می نشست یه گوشه و دردش رو مخفی می کرد . وقتی می دیدم دوستام هنوز به درد من دچار نشدن بیشتر دلم می گرفت . شب ها شرشر تا صبح گریه می کردم و به بخت بدم لعنت می فرستادم . هیچ کس فکر نمی کرد من به این زودی پریود شده باشم . مجبور بودم از پارچه هائی که از تو وسائل مامان پیدا می کردم استفاده کنم . 7 روز مثله 7 ماه گذشت ... و خدا می دونه با چه بدبختی شرت هام رو می شستم ! 7 ماه گذشت و دیگه اون اتفاق نیفتاد . داشتم باور می کردم که خانوم بهداشت الکی گفته بعضی بین باره اول و دفعات بعدی شون فاصله می افته . خیلی خوشحال بودم اما عید که رفته بودیم مسافرت وقتی از بازی هر روزه ام برگشتم باز ...

روزای سخت دوباره شروع شد  . مامانم فهمیده بود . خجالت می کشیدم . حتی یه روز صبح که تازه بیدار شده بودم و چشمام رو باز نکرده بودم شنیدم که داشت به خواهرم می گفت : آخه هنوز خیلی کوچیکه ... و نفهمید این حرفش رو من بارها بصورت سوالی برای خودم تکرار کردم . چون همه ی دوست هام 14 سالگی پریود شدن من هم بهشون گفتم که 14 سالگی ...

حالا بعد از اون همه سال عادت کردم . حالا می دونم این دردای هر ماه و دردسرها نوید مادر شدنه ! اما کاش کمی فرهنگ جامعه مون بهتر بود . مثلاً یه جا خوندم توی ژاپن زن ها تو این روزها یه برچسب مخصوص به لباسشون می زنن تا دیگرون بیشتر رعایت حالشون رو بکنن . این خیلی چیزه خوبیه . بجای این که همه بعد از بو کشیدن قضیه لبخندای مشکوک بزنن خوبه کمی مراعات روحیه ی حساس و وضع جسمی خانم ها رو بکنن . یادمه یه معلمه مرد داشتیم که همیشه از این که مچ دخترها رو بگیره که فهمیده پریودن کلی محضوظ می شد ! و بعدش هم کلی تیکه می اومد که مثلاً مطمئنی حالا سرت درد می کنه و از جای دیگت نیس ؟! نمی دونم چرا یه عمله طبیعی بدن باید این قد تو هفت تا سوراخ قایم بشه و با شرم ازش یاد بشه ؟ همین پریشب که خونه ی نیروانا بودم 10 بار بهش اصرار کردم وقتی من می رم دستشوئی چون خونشون ساکته یه کم سروصدا تولید کنه صدای روزنامه نپیچه تو خونه که مبادا باباش ! نمی دونم اگر مردها پریود می شدن باز هم این قدر قضیه مخفی کاری ادامه داشت ؟ این قدر خوده این روزها سخته دیگه هی قایم کردنش بدتر ! خدا نکنه یه وقت بخوای بری نوار بخری . چند بار که مجبور به این کار شدم کلی عذاب کشیدم . همش صبر می کردم داروخانه خلوت بشه و تا می اومدم حرف بزنم یهو یه آدمه جدید می اومد . آخره سر با کلی شرم و عرق بسته رو گرفتم و اون قدر هول شدم که تا می خواستم بچپونمش توی کیفم تلپی افتاد کفه داروخونه و همه یه جوری که انگار گناه بزرگی مرتکب شدم زل زدن بهم ! باید خودمون فرهنگ رو عوض کنیم . خوده ماها ! آره ! ...

+ فلانی ; ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٤ آبان ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()