خاطرات یک دختر
|
||
این وبلاگ توسط یه دختر دیگه هک شد ...
فکره اینکه چند نفری باشن که پاپی ات بشن : بنویس ، باعث می شه برای نوشتن شوقه بیشتری پیدا کنم . حالا من هر چی هم جفنگ ببافم و به خورده شماها بدم تفصیره خودتونه !!! از یه آدمه خسته ی گرسنه ای که توی سوال های بی جوابش مونده جز این انتظاری هم نمی ره . خسته ام . بدنم به فغان اومده ! رفته بودم سونوگرافی . فکر کن به حده مرگ غلغلکی باشی و دسته یکی بخوره به پهلوهات . تازه دو دستی شرتمو چسبیده بودم !!! آقای دکتر همین طور که سوال می پرسید گفت نترس نمی کشم پائین اما این کارو کرد ... تا عکس از بچه دونی ام بندازه کلی غش و ریسه رفتم . باید سر فرصت جوابه آزمایشو بردارم و برم دکتر . اساسی به هم ریختم. به سرعت فشارم میاد پائین ، گوشام وز وز می کنه . وای خدا دارم پیر می شم نکنه !
تو یه فازای دیگه ای افتادم ! یه حاله شوریده ای پیدا کردم . دست خودم نیست ... همین چند روز پیش داشتم با خودم شعر می خوندم . یه آن بخودم اومدم و فهمیدم همه ی ماشین های پشت چراغ قرمز دارن به دیوانگیه من که از جلوشون رد می شم و می خونم نگاه می کنن . خجالت که نکشیدم ، ترس هم نداشتم . فقط مونده بودم چی شد که جلوی همه گفتم : شمشاد خرمان کن و آهنگ گلستان کن ... سر ظهری توی یه میدون خلوت . چاره ای نبود به بی خیالی زدم و ادامه اش رو خوندم : تا سرو بیاموزد از قد تو دلجوئی ...
گاهی هم سرمو از برف می کشم بیرون و هراسون به دور و برم نگاه می کنم . بغض می کنم ، گریه سر می دم ، گاهی هم می افتم به لج و لج بازی و قهر با هر کی دمه دستم رسید . گاهی عجیب بدجنس می شم . دوست دارم خونه یکی رو توی شیشه کنم . بلد هم نیستم ادا دربیارم که همیشه یک عدد لبخند ملیح و زنونه کنجه لبامه : نخیرم ! گاهی خیلی خیلی خیلی بی چشم و رو می شم . یاده آقای جی که می افتم تا بوده اذیتش کرده ام . بیشتر از هرکسی آزارش دادم . دلم هم نمی سوزه : کیف هم می کنم !!! حقشه ... این کلمه رو هم به تکرار به زبون می آرم . بیشتر از همه ی این ها هم یه دختر قهرقهروی لوسی می شم که به نگاهه تلخی تا دو ساعت بی وقفه اشک می ریزم . این ها همه ماله بهاره ... زمین رشد می کنه ، من هورمونام چل می شن و خر بیار و باقالی بار کن . بعدش هم قرص ضد بارداری برام تجویز می کنن و با اون تغییراتی که تو روحیه ام بوجود می آره صبح تا شب عصبی و سگ و گریونم و اندازه ی 2 برابر الانم می خورم و باد می کنم ! برای همینه که بهارو دوس ندارم ... می آد یه دورر پوست منو می کنه و می اندازونه تا بره ... آی من از بهار و عوارضش خسته ام ... حالا هی بگید بنویس . نوشته هام بوی غر می ده و خستگی . این ها نوشتن داره ؟
:::::دلم بد جوری گرفت : هادی وبشو تخته کرده 
یه بار یه نفر که یادم نیست گفت که تو زندگی هر دختری یه زمانی میاد که باید از بینه دست هائی که به سمتش دراز شده یکی رو بگیره ! اما نمی دونم اون کی بود تا بهش بگم وقتی آدم دلش می خواد همه ی دستا رو پس بزنه چی ؟ وقتی می فهمی توی اوجه دخترونگی و جوونی هستی و هر کس به سبکه خودش می خواد که ببینیش . سختمه ! سختمه بگم : نه و نمی خوام که : آره ...
جالبیه مردا این جاس که همشون خودشون رو به حق می بینن و به احتماله وجوده مردای دیگه هیچ توجهی ندارن ! حتی اونی که استاده سوپرمن بازیه سعی می کنه غیر مستقیم بهت حالی کنه که تحته تسلطشی !!!
فکر می کنم الان توی شرایطی نیستم که بخوام به کسه دیگه ای فکر کنم . دلم می خواد وقتی می خوام بخوام به کارای فردام فکر کنم ، به این که تازگی ها یه کتابه خوب دیدم که باید بخرم ، به این که شاملو گوش کنم ، سپهری زمزمه کنم و گهگاهی هم بطرز وحشتناکی آرایش کنم ، عصرها پیاده پیاده یه عالمه راه برم ، شبو بخرم : شبو بو بکشم ، بنویسم ، برقصم ... همینا برام کافیه . روحیه ام برای کشمکش ها و روابطه یک زن یک مرد آمادگی نداره . دلم نمی خواد توی نگاهه هیچ مردی با رنگای پررنگ تر به چشم بیام ! حتی طاقت لذت های دوطرفه رو ندارم !!! اون قد که گاهی از فورانه احساسیه بینه چشمائی که برای هم بال بال می زنن غریبگیه وحشتناکی می کنم .
نمی خوام ادای آدمائی رو دربیارم که خودشون رو بری از این احساساته زمینی می دونن که من وقتی آمپرم بزنه بالا اندازه ی چندین نفر دیوونه هستم ... اما حالا نه نه نه !
داره عید می شه . کلی واسه ی عیدم برنامه چیدم . قراره بریم مسافرت . فقط خدا خدا می کنم اون قدی طول نکشه که برنامه هام خراب شه . هرچیم که بهم بریزه خوابمو می کنم . این قد می خوابم که بترکم ! این قد می نویسم که تمومه اون دفتر خوشگله که تازه خریدم پر بشه ...
دلم برای غزال و نیروانا و پله پائینیه تنگ شده . خیلی وقته نرفتیم . دلم می خواد بشینیم رو اون پائینیه و فارغ از دنیای پشته سرمون ، بچسبیم به هم و تمرین کنیم همه ی دردا رو بریزیم تو آب ... تا یه دله سیر با غزال درمورد سرطان مامانش حرف بزنم و یه دله سیررررر نیروانا رو بغل کنم . نیروانا قراره بعده تعطیلات بره یه شهره دیگه ... خدا می دونه چقدر این دخترو دوست دارم ... خدا می دونه چقدر دلم می خواد این قد توی بغلم فشارش بدم که بمیره !!!
می تونم یه زنگ به غزال بزنم و کلی بابته هدیه اش تشکر کنم ، می تونم برای نیروانا یه ایمیل بزنم ، می تونم با همین وقت و امکاناتم بهشون بگم که چقدر دلم می خوادشون ...
نمی دونم چه مرگمه که دلم می خواد برم زیره پتو و گریه کنم ... نمی دونم نمی دونم ! فقط اینو می دونم دلم بدجوری هوای یه نفرو کرده که خیلی خیلی محو باشه ! با یه نقره ایه کمرنگ و بدنی که از چندتا خطه کج و معوج درست شده بشینه جلوم تا توی خطوطش محو بشم ... محو بشم ... صدای کریس دبرگ که داره No BorderLine رو می خونه بیشتر این حس رو تقویت می کنه ! وزنم انگار داره کم و کم تر می شه اون قدی که اندازه ی یه نقطه ی این جوری : . شم و توی خودم بچپم و توی تاریکی اون نقطه ی کوچیک بخوابم ... می میرم برای تنگی و تاریکی و دنجیه این لحظه ...
دیشب می خواستم آپ کنم که سرعتم مثال زدنی شده بود ! بی خیال شدم و رفتم خوابیدم و تا صبح فحش بود که نثاره کسائی کردم که ما رو بردن تو سایت و 4 ساعته تموم روی صندلی های فلزیه غیر استاندارده بدون تکیه گاه نشوندن ...
خیلی جالب بود که ماها رو نوشتنه بازی مانور داده بودیم و چقدرم که ضایع شدیم ! نیروانا طفلکی فقط 5 ساعت برای نوشتن یه پینگ پونگ وقت گذاشته بود. صبح اومدن خونه ی ما و سه تائی یه چیزائی با هم خوندیم و هرچی مامان اصرار کرد ناهار بخوریم و بریم با کله شقی قبول نکردیم . به زور ظرفه غذامو پر کرد و داد . بدو بدو رفتیم ... نیم ساعت هم زود رسیدیم . دو تا دختر اومدن طرفمون و معلوم شد یه جا امتحان داریم . همچین یکی شون گفت : ای دی او که من حس کردم تو عمرم حتی این کلمه رو نشنیدم !!!
رفتیم توی نمازخونه . اون دو تا داشتن نماز می خوندن و ما شده بودیم عینه تو کارتونا که یه ابری درست می شه و از توش یه سر می آد بیرون یا یهو یه پائی کله ای چیزی ...
کم کم بقیه هم از راه رسیدن و رفتیم توی سایت . سه تا آقا و هشت تا خانوم . اون سه تا نمره هاشون خیلی بالا بود . داشتیم می خندیدیم که خوبه اغفالشون کنیم امتحانه رد شه بعدم بی خیال که ممتحنه عزیز اومد و من رو از پیشه اونا بلند کرد و درست نشوند کناره یکی از همون آقایون ! برگه های سوال رو که داد یادآوری کرد 3 ساعت وقت داریم . نصفه کارم که جلو و رفت و احتیاج به ران های مداوم داشتم دیدم اون قد نسخه ی آن رجیسترشون افتضاحه که حتی نمی تونم نتیجه ی کارمو ببینم !!! کمی هم که گذشت موارده بدتر و بدتری اضافه شد . مسئولش رو صدا کردم و براش توضیح دادم . گفت کارامو بکنم فعلاً بعداً بهم وقت می ده ... اما هر لحظه اوضاع بدتر می شد . از لجم شاتالق کوبیدم توی گوشه خودم ! یکی از مسئولا متعجب کمی نگاهم کرد ! کم مونده بود آب شم برم توی زمین ... آقای بغل دستی پرسید : مشگلت چیه آخه ؟ کمی با کدام ور رفت ... داشتم از بوی عرقش خفه می شدم ! بهم حق داد و نشست سرجاش ...
هیچ ارفاقی هم نشد ! کلی هم توی اعصابمون جیش کردن .
وقتی اومدیم بیرون فهمیدم اون دوتا دختره همون اول پا شدن رفتن طفلیا . غزال هی می گفت : کاش یه کم عجز و لابه کرده بودیم !!! این وسط مدام به یکی دیگه زنگ می زد و وسطه کار نیروانا رو محکم نیشگون گرفت و نیروانا از لجش پرید منو نیشگون گرفت ... کلی هم رو زدیم و بد و بیراه باره هم کردیم و آخر سر رفتیم چند تا نون و یه سطل ماست گرفتیم و ساعته 5.5 ناهار خوردیم . انگار هم همیشه ی خدا باید عمله وار گوشه ی چمنا غذا بخوریم .
امروز هم که دیرتر از حده معمول داشتم می رفتم دمه یه لواز التحریر نوشته بود سررسیدهای سال های پیش ارزون تر ... تازه یادم افتاد چند وقتیه هی بخودم تاکید می کنم یه سررسید بخر اما یادم رفته . کلی واسش ذوق کردم . قبلاًترها فکر می کردم همه مثله منن که با هر چیزه کوچیکی ذوق مرگ می شن . فکر می کردم همه مثه منن که وقتی دارن برمی گردن خونه از فکره یه چیزه جدید توی کیفشون همه ی دردو غماشون یادشون می ره ... فرقی نمی کنه چی ؟ یه رژ خوش رنگه جدید ، یه کتابه جدید ، یه خودکار ! یه سی دی موزیک ، یا یه تاپه صورتی که از یه حراجی گرفته باشم ... یا یه سر رسید .
دنیا برام تو همین چیزای کوچیک خلاصه شده . دنیا به خاطره همین چیزای کوچیک ذوق زده ام می کنه ... دلم می خواد برم توی لوازم التحریری و یه عالمه ماژیک های رنگیه خوشگل بگیرم ، یه عالمه از اون خودکار رنگیا ... دفترای جور به جور ... جامدادهای رنگی ! دلم می خواد اون روسری مشکیه که روش گلای گنده گنده س بخرم ، دلم می خواد چند تا رژ بخرم : صورتی ، کبود، یاسی ... دلم می خواد چند تا کتاب بخرم ، چند تا سایه ی خوش رنگ ، باید رنگ بگیرم و میزهامو رنگ کنم . باید یه قاب از اون شمسا واسه عطیه بخرم ، یه سایه سفید واسه شیما بگیرم ، باید تا نفس دارم چیز بخرم !!! مثه کسی که برای این اولین بار معنیه خریدن رو کشف کرده شدم .
اما دلم نمی خواد از اون ماهی کوچولو قرمزا بخرم حتی با این که عاشقه اون جوجو کوچولوهام مثه قدیما نیستم که دلم بخواد بخرمشون ! فکره این که ممکنه مثه هر سال ماهی قرمزه مرده باشه و جوجومو گربه ببره دلمو به درد می آره ... شاید به همین علته که ترجیح می دم وقتی دارم قدم می زنم یه سایه رویه دیوار باشه ! شاید به همین خاطره که یه حصار دوره خودم کشیدم که نه به من صدمه می زنه نه به دیگران اما بطرزه شدیدی باعث می شه همه ی دست ها رو دوستانه پس بزنم . مثه قدیما نیستم که رم کنم ! اما رام شدنی هم نیستم ...
این روزها یه روزائیه که دوست دارم صبح تا ظهرم به کار بگذره ، عصرام به چائی ، به کتابی ، به خاطره ای از دیروز و کمی هم لابد دلتنگی ... نمی دونم چرا این قد به این رواله تکراری و یواشه زندگی ام چسبیدم ، نمی دونم چرا آدمه تنوع طلب و هیجان زده ای مثله من این طور بی سروصدا یه زندگیه خالی از هر ماجرائی رو این طوری دودستی چسبیده و دوست داره !!! علتش هرچی که می خواد باشه خوشحالم دارم سبکه جدیدی رو تجربه می کنم .
قراره امشب فینگیلی بیاد این جا و من موندم با این تنه خسته و این همه کار جوابه شیطنتاش رو چی بدم ؟ امروز که زنگ زده بوده و آبجی بزرگه بهش گفته بوده من سره کارم کلی بهش برخورده بوده که مگه من مردم که می رم سرکار ؟!!! و بعد هم تاکید کرده اگه من مردم پس چرا این قد نازم ؟!!! خنده ام می گیره از تصوراته پسربچه ای که فکر می کنه کار ماله مرده ، مرد ناز نیست و این که من نازم !!!
این قد خوابم می آد که اندازه ی یه خرس می تونم بخوابم . گاهی حس می کنم دارم بدجور سگ دو می زنم . دلم یه ماسکه خیار می خواد که دونه دونه روزنه های پوستمو پره لذته سبزش کنه .
داره برف می آد :
برف نو برف نو سلام سلام ...
بنشین خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سفید
همه آلودگی ست این ایام ...
صبح که می رفتم بارونه کمی می اومد ، ظهر که برمی گشتم تند بود و حالا برف ... میشه گفت چنین روزی برای من می شه یه روزی که آب و هوای دلبخواهم یکجا توشه . جای خالیه عطیه اذیتم می کرد . چند باریم بغض کردم و به زحمت جلوی خودم رو گرفتم . خدا کنه این چند روزی که نیست زودتر تموم بشه و بیاد ! از سال ها پیش عادت کردم کناره خودم ببینمش .
ظهر که برمی گشتم توی ایستگاهه اتوبوس ایستاده بودم . دلم می خواست کلاهمو بردارم تا نقابش مانع از چکیدنه دونه ها به صورتم نشه ، دلم می خواست سربه هوائی کنم و سرمو بگیرم بالا تا همه ی صورتم خیس شه اما از سردردهای بعدش ترسیدم ! داشتم با بخارهائی که از دهنم می اومد بیرون بازی می کردم که یه سرباز جلوم سبز شد . چهره ی شهرستانی و ساده ائی داشت . پرسید: خانوم کدوم اتوبوس ها می رن ترمینال ؟ براش گفتم باید چکار کنه . بعد زل زدم بهش ! معذب و متعجب نگاهم می کرد و من سعی می کردم با تمومه وجود درونه یه سرباز با چشمای کمی سبز و لباس های خیس فرو برم و سنگینی ساکه روی شونه ی چپش رو که یه کم خم شده حس کنم ... زیاد فرصت نکردم . فقط به اندازه ای که حس کردم چشمام کمی سبزه : یه سبزه معصومانه ... اتوبوسی که منتظرش بودم اومد و بدو پریدم که سوار بشم اما از اون اتوبوس هائی بود که ماله یه مسیره دیگه بود . بهش گفتم باید با این بری ... تا آخرین لحظه ای که اتوبوس راه افتاد و رفت با بهته عجیبی نگاهم می کرد . کسی چه می دونه شاید با خودش فکر می کرد دخترهای این شهر چقددر پرو تو چشمای آدم نگاه می کنن !
دلم می خواس جامون عوض می شد و من به جاش می رفتم ترمینال . دلم عجیب یه جاده ی بلنده بی سر و ته می خواست تا بی اون که توجه کنم کی کنارمه سرمو بذارم روی شونه اش و به ابرهای بزرگه سفید نگاه کنم . نه من سرباز کم سن و سال با چشمای یه کم سبز بودم و نه اون یه دختر با کلاهه نقاب دار که با سماجت زل می زنه توی چشمه غریبه ها ... اون چه که هست اینه که می شه با نگاهه هزاران آدمه غریبه ی دیگه یکی شد .
غریبه ها ... غریبه ... این کلمه ها قبلاً برام معنی دلنشینی نداشت اما هرچی بیشتر می گذره غریبه ها رو بیشتر دوست دارم . غریبه هائی که قده یه ربع ، نیم ساعت یا یک ساعت وقت داری زیر و روشون کنی و بعد برن ... برای همیشه برن و من هیچ وقت نبینمشون ولی همیشه ی خدا یادم بمونه که از غریبه ها کلی چیز می شه یاد گرفت و فهمید حتی می شه تو همون اندک فاصله : عاشقشون شد ... عاشقه همه ی غریبه ها ! گاهی حس می کنم آدم باید دله هرزه ای داشته باشه که فکر کنه برای ساعتی ، برای لحظه ای ، برای یک بعدازظهر عاشقی باید ... اما وقتی به این نتیجه می رسم که من عاشقه یه کلم که رنگ عوض می کنه و هر آن به شکله جدیدی درمی آد حسه نزدیکیه بیشتری با خودم می کنم .
فقط یه چیزی تویه این برف دلمو به شور می اندازه و اونم نیرواناس که الان کلاس داره و با یه پرتی سرما می خوره . دعا می کنم سالم برگرده . یه جورائی هم عذاب وجدان دارم چرا بهش خبر ندادم که لباسه گرم بپوشه ...
پس فردا یه نشسته ادبیه : آسیب شناسیه رمان های زرد . دلم می خواد فرصت کنم و برم . باید یه سررسیده جدید بخرم . کلی چیز هست که رو دستم باد کرده و باید بنویسمشون . باید برای امتحانه عملیم آماده بشم . باید همه ی لحظه ها رو دونه دونه ببلعم ...
چقدر دلم برای نوشتن برای یه بلاگه دنج که ماله خوده خودمه تنگ شده ! اون قد تو این دنیا همه تو همه چی با آدم شریکن که داشتنه یه خونه ی مجازی کلی بهم آرامش می ده . یه خونه که می تونم هرجور دوست دارم رنگش کنم و هرچیم که دلم بخواد توش می نویسم و شاید اون چه که من رو به این جا ترغیب می کنه همین باشه : هرچی ... هرچی نه قالب داره نه قانون نه ملاحظه ! هرچی فقط جانبه دله یه دختری رو می گیره که برای نوشتن این هوا حرف داره ...
این چند روزه درگیره کار بودم . این کار دیگه مثه قبلیا نیس که هر جور میلم کشید تایم روش بذارم . صبح ها تا ظهر باید کار کنم . این روال رو ترجیح می دم . این جوری بخاطر حسه مسئولیت رو حق و حقوقه بقیه زندگیم پا نمی ذارم ! نه از خوابم می گذرم نه از تایمه مطالعه ام و نه از درسم . فقط باید جلوی ذوق مرگی ام رو بگیرم و کاره جدید قبول نکنم .
دیروز بعد از 5 سال یکی از دوستای خوابگاهیم منو پیدا کرد . کلی ذوق مرگ شدم . روزای خوابگاه روزای شیرینی بودن . روزائی که من رو از مرحله ی یه دختر بچه ی بسیار چشم و گوش بسته و زیاده از حد ساده : متمایل به خری ! کمی باز کرد . کم کم یاد گرفتم بدونه مامانم زنده بمونم و بدونه این که کسی جانبمو بگیره از خودم دفاع کنم !
روزای خوابگاه ... روزائی که بوی دسته ی قابلمه و کتری می اومد ، روزائی که باید با خستگی پای گاز می ایستادی و شفته پلو درست می کردی ، شب نشینی های توی حیاط و فلاسک های چائی که هی خالی می شد ، حموم رفتنای نصفه شبی ، پچ پچ ها و هرهرهای بعد از ساعته خاموشی ، شهریار قنبری که همیشه داشت می خوند !خل بازی خل بازی خل بازی ، اتاقه 7 ! اتاقه بچه شیطونا.
یه مدت اتاق بالائی ها روح احضار کرده بودن و بچه ها باور کرده بودن روحه اومده توی اتاقه ما ! روی کمدمون که یه ساعته پیش جاش رو عوض کرده بودیم یه 25 تومنی سیاهه مچاله پیدا می شد ، شب ها یکی می کوبید به کمد ووو ... من خیلی می ترسیدم ! اون قد که ممنوعیته خوابیدن رو یه تخته مشترک که خانوم حسنی بهش تاکید داشت برام برداشته شد . فاطی می اومد کنارم می خوابید . دستاشو محکم می گرفتم . اول یه کم غرغر می کرد و تهدید می کرد امشب شبه آخره ها ! بعد یواش یواش بیخه گوشم حرف می زد ... صبحا هم که اصولاً کلاسای اون زودتر از من بود از لجش یه نشگون می گرفت و پتو رو از روم می کشید و می رفت ...
روی درای کمدمون اسامی مستعارمون بود : هپری ، میرزا بنویس ، مامی ، علی بی غم ، وروره جادو، جنقره ، یونیکو !
هپری یه دختره بشدت رویائی بود . عاشقه پسردائی اش بود . شدیداً تو عوالمه هپروت بود ... دستشو نمی گرفتی می رفت زیره ماشین . به مروره زمان بدونه این که عاشقه پسردائی ام باشم مثه اون شدم !
من میرزا بنویس بودم . می نوشتم می نوشتم می نوشتم ، پاره می کردم ، می نوشتم ... همیشه ی خدا اوله صبحا و آخره شبا روی پله های حیاط به دوردستا نگاه می کردم و ذوق مرگ بودم که دو قدمیه آرامگاه شاملو هستم اما هیچ وختم قسمت نشد برم .
مامی از هممون بزرگ تر بود . یواشکی بهش اسطوره هم می گفتیم . بشدت سره خودش معطل بود. فکر می کرد ملکه ی زیبائیه تمامه قرونه ... همیشه ی خدا تا فرصتی گیر می آورد سعی می کرد نقشه بزرگتر رو بازی کنه و من و علی بی غم رو از ببوئی دربیاره . گاهی اوقات که مسائله جنسی رو برامون می گفت ما دو تا ریسه می رفتیم و اون خیلی بدش می اومد و اعتقاد داشت ما دوتا همیشه بچه و احمق می مونیم .
علی بی غم یه دختره خیلی خیلی شنگول بود که تو سخت ترین شرایط خونسردی اش رو حفظ می کرد . هرشب عادت داشتیم حافظه منو بیاره و با سبکه خودش برامون فال بگیره . من و اون بیشتر با هم اخت بودیم . دیوونه بازیامون خیلی زیاد بود خیلی خیلی !!! یادمه یکی از سرگرمیامون وقتی خیلی غمه غربت اذیتمون می کرد این بود که از تخته اون که بالای تخته من بود مسابقه می ذاشتیم با پا از روی تخته من یه چیزی رو ببریم بالا ! اون آخریا یه مریم مشهدی هم بهمون اضافه شده بود که خل بازیامون بیشتر شده بود . موقعه شام مسابقه می ذاشتیم کی بهتر می تونه مثه منگلا شام بخوره ؟ یا شبکه فشنه منگلا رو تاسیس کرده بودیم ...
وروره جادو یه دختره کوچولوی همدانی بود که به حده مرگ حرف می زد و به حده مرگ کند حرف می زد و به حده جنون رو اعصابه آدم ویلوون می زد ...
فاطی جنقره رفتاراش شبیه یه جنه خیلی جیغ جیغی بود . همیشه ی خدا نصیحتم می کرد مستقل باشم و تو لحظه زندگی کنم . اون اواخر که یه چیزائی ازش فهمیدم رابطه مون تیره شد و از اتاقمون رفت . یه بار که رفته بود دستشوئی می خواستیم عکساشو که وصفه فضاحتشو از بچه ها شنیده بودم ببینیم . درو قفل کردیم و از زیره بالشش آلبومو درآوردیم . یه کم که گذشت اومد . تاپ تاپ می کوبید به در . هول شده بودیم . علی بی غم پرتش کرد روی تختش و از اون ور افتاد پائین . با کلی مکافات درش آوردیم . عصبانی گفت : چرا درو قفل کرده بودین ؟ من گفتم : آخه هپری داشت شلوار عوض می کرد !!! اونم با لج گفت : فقط من نامحرمم ؟
یونیکو یه دختره مشهدی بود که عینهو یه اسبه شاخدار رفتار می کرد ! با پا درو باز می کرد و هرگز نمی تونست جلوی صدای بلنده خنده یا گریه اش رو بگیره ، همیشه شبا بعد از خاموشی کارای ما رو اگه می دید اون قد بلند می خندید که خانوم حسنی بیاد . اون اوائل خیلی گریه می کرد . زورزروی عقد کرده ی پسرعموش شده بود . اون قد روش کار کردیم که رفتارش رو عوض کرد و با نامزدش نرم شد و نرم شدنه خانوم همانا و بی جنبگی اش همانا ! دفعه ی بعدی که برگشت پرسید : بچه ها آدم چه جوری حامله می شه ؟!!!
ترکیبه خوبی بودیم که خوابگاه رو به آتیش بکشونیم . همیشه ی خدا تهدید به کمیته انضباطی می شدیم . گاهی اوقات دراز می کشیدیم کناره هم و سرامون رو می ذاشتیم روی شکمه همدیگه و حرف می زدیم ... گاهی هم دوره هم دراز می کشیدیم و از آرزوهامون می گفتیم . این جور وقتا وقتی می خندیدیم بچه ها مدام می خندیدن که تو وقتی می خندی باسنت خیلی تکون می خوره !!! یه روز که دوره هم دراز کشیده بودیم . هپری گفت : کاش حداقل یه پنکه داشتیم ... مریم گفت : چی نون خشکه کمپه داره ؟ بعد همشون خندیدن و من از همه جا بی خبر فکر کردم باز دارن به باسنه من می خندن ! گفتم : چی باسنه من ؟ و از اون روز یه رمز شده بود : پنکه ، نون خشکه و باسن ... بعد گیر می دادیم کی می تونه ربطش رو بگه ؟
به پیشنهاده من یه برگه ی بزرگ هم به دیوار زده بودیم و همیشه روش چیز می نوشتیم ... ابرازه محبت ، اعتراض ، فحش ! آرزو ، شعر و ... چیزه جالبی از آب در اومده بود ! مثه عکسائی که با هم گرفتیم ... علی بی غم یه سیبیله اساسی گذاشته بود و من یا اون ابروهای خاتونی ام یه عروسه قدیمی ! هپری آخوند شده بود و مامی مامانه من ... عکسه خیلی زنده ائی شد! بعدش هم من و داماد داشتیم والس می زدیم که گویا در باز بود و بازرسه محترم مشغول تماشا بود ...
اون قد خاطره دارم که حالاحالاها برای گفتن هست ! دلم برای اون روزا خیلی تنگه ... خیلی ! راستی تمومه کسائی که این چند روزه بهشون سر نزدم بدونن من کمی مشگل دارم و اولین فرصت میام بهشون سر می زنم .
گاهی چقدر حال می ده یه ترانه ی بی ربط به سبکه رپ اونم ایرونی اونم از آرش گوش داد !!! یه جورای زیادی داره چرت می گه اما بعضی وقت ها حال می ده یه دالام دیمبوی بامزه گوش داد . باید یه کم برقصم ! باید یه کم ورزش کنم ... امروز دکتر گفت این که هر از گاه کمرم می گیره ماله عدمه تحرکه ! راست می گه خب . این روزها از صبح پای کامپیوترم تا خوده نصفه شب ... فقط موقعه ی غذا بیرون می رم ...
امروز با نیروانا و غزال رفتیم باشگاهه حاج آقا . دیر کرده بودیم و حاج آقا رفته بود . سانسه آقایون بود . مسئولش گفت بریم تو . یه قسمتش گیم نت بود . رفتیم توی گیم نت نشستیم و تا نشستیم ترس برمون داشت . نوبتی غرغر می کردیم برای چی فرتی اومدیم وسطه این همه مرد نشستیم ؟ بعد نوبتی به هم یادآوری می کردیم که نه بابا ... اما در کل ترسیده بودیم و تصمیم گرفته بودیم که بریم دفاع شخصی ... بعضی وقت ها خیلی حال می ده فکه بعضی آدم ها رو آورد پائین . کلی نقشه کشیدیم تا این که حاج آقا سر رسید و پیشنهاد داد صندلیامون رو برعکس بذاریم که توی چشم نباشیم . کمی بحث کردیم . نمی دونم چه جوری بهش گفتم واسه قسمت مردونه یه رنگی انتخاب می کنیم و واسه خانوما یه رنگه دیگه که گفت : آهان آره دیگه واسه مردا یه رنگه خشنه زشت مثه سیاه بذارید و لابد واسه ی خانومام یه رنگه صورتی مثه کیفتون آره ؟
یه جورائی رفتارش عوض شده بود . حس کردم حدسیاتم درست بوده و حاج آقا ... یه جورائی معاملمون نشد . قرار شد زنگ بزنیم و خبر بدیم . قرار شد واسطه غزال باشه که برگشت سمته من که شما یه زنگی به من بزن ... برگشتیم چنان چپ چپی نگاهش کردیم که گفت : نه اصلاً فرقی نداره کدومتون ... فقط به من زنگ بزنید ... موقع رفتن هم یه عالمه نگهمون داشته بود تا بچه ها ! لباس بپوشن .
از همون لحظه ای که رفتیم بیرون قیدش رو یه جورائی زدیم و سه تائی نشستیم به سمبوسه خوردن اونم به یه سُسه وحشتناک تندددد ... تا بخودمون اومدیم غروب شد . غزال هرچی زنگ زد جواب نداد ! با گوشیه من زد گفت خودم زنگ می زنم . خداحافظی که کردیم تا نشستم توی تاکسی زنگ زد . جوابش رو ندادم و حالا که تماس گرفتم نیروانا گفت گوشیش رو خاموش کرده !!! نتیجه این که : حاج آقام بعله ... اینم از این ! وقتی برای مامانم با سانسوره زیاد قضیه رو تعریف می کردم دعوام کرد . انگار دو زاری اش افتاده باشه ...
خدای من ! حاج آقا زنگ زد بهم !!! ساعت 5/9 شب اونم وقتی این همه ما تاکید کردیم که نماینده ی ما غزاله ؟؟؟ ترس برم داشت . چقدددر بهم برخورد ! تندی اس ام اس زدم به نیروانا و اونم زنگ زد بهم . دوتائی کلی حرص خوردیم که این با اون قیافه ی... یه کم که گذشت تازه یاده زخمائی که این جور مواقع این دسته از آقایون به آدم می زنن افتادم ! یاده شبائی که تا صبح گریه می کردم !!! تو دوره دانشجوئی ام یه استاده محترم !!! از همین دسته به حده جنون اذیتم کرد ... چقدر می ترسم که حالا این مرد با این قدرتی که داره اگه بخواد حالمونو بگیره ... نیروانا طفلکی کلی دلداری ام داد که باید همون طور که به متلک های توی خیابون عادت کردی به این مسائل هم عادت کنیم بعد به این نتیجه رسیدیم که هر غلطی دوست داره بکنه یه قدرتمندترش هست که قوی تر از همه ی این آدماس. نه مراعات می کنم که مبادا باهامون سره لج بیفته نه هیچی فقط حالیش می کنم که هیچی نیس . هرچی سعی می کنم این جور مسائل برام عادی شه انگار نمی شه ... چرا باید تو مملکتی که اسمش اسلامیه و مفتخره : امنیت ... امنیت ... این طور سگای چوپان گرگه گله باشن ؟ به کی می شه اعتماد کرد ؟ چقدر کشمکش ؟ چقدر مبارزه ؟ چقدر مقاومت ؟ به خدا ما هم آدمیم ... من خسته ام ! از هوس های تموم نشدنیه این گرگ ها خسته ام . کو اون برادر و خواهری ؟ چرا به ما به چشمه انسان نگاه نمی شه ؟ ما فقط می خواستیم کار کنیم ، همون طور که همه ی مردا کار می کنن . وقتی یه زنی داره کار می کنه و اتفاقاً خوب و متعهد هم کار می کنه ، کاری هم به کاره کسی نداره ، این رفتارها چراااا ؟ یه جورای زیادی حالم گرفته شد . گاهی وسوسه می شم قیده خیلی چیزها رو بزنم و توی چهاردیواریه این اتاق از شره همه چیز راحت باشم اما شاید باید حالا حالاها این جوری حالم گرفته بشه تا بفهمم تجریه یعنی چه ؟ شاید باید حالا حالاها جنگید و هم چنان تاکید کرد : صبر ... صبر ... تا روزی که قبل از جنسیت انسانیت به چشم بیاد ...
حرفام از یادم رفت ... تمام و کمال ! فقط دعا می کنم هرگز هرگز به انسانی ظلم نکنم ... هرگز ...
دسته چپم کبود شده . خدا رو شکر رگام اصلاً پیدا نیس و همیشه این جور مواقع رگه روی دستم مورده اصابت قرار می گیره و آه و واویلا از بعدش که کبود می شه و درد می گیره . فشارم 7 بود . کم کم داشتم می مردم . عطیه زنگ زده بود دعوام کرد که چرا بیخودی مقاومت می کنی ؟ خب برو دکتر... راست می گفت خب ! ماه به ماه باید کلش کلش برم سرم بزنم که فشارم شده 7 ! اینم از شانسه من ... جالبیش این جا بود که یه خانومی اومد و تا چشش افتاد به من نیم متر پرید بالا که : برا چی به بچه سرم زدن ؟؟؟ یاده وقتائی افتادم که به یه نوزاد آمپول می زنن و آدم چه حالی می شه . خندیدم : من بچه ام ؟! با تاکید گفت : پس فکر کردی نیستی ؟ بعد از اون مامانش اومد تو و پیرزن عکس العمله دخترش رو تکرار کرد و بعدم گفت : بچه ها مثه پوسته گردو شدن !!! پوسته گردو شدیم رفت ! البته پوسته گردو که خوبه پرپروتر از این حرفام . گناهه من چیه ؟ دختر بودنم ؟ همه ی دخترا که این مدلی نیستن . دیروز صبح که مامان نمی ذاشت برم بیرون و وقتی دید زوری بهم نمی رسه دفترچه بیمه ام رو داد بهم و تاکید کرد که اگه غش !!! کردم حتماً بهش زنگ بزنم .
قرار بود برای بستن یک قرارداده جدید با غزال بریم باشگاهه یه حاج آقا . وقتی رسیدیم حاج آقائی در کار نبود و بعد از این که غزال باهاش صحبت کرد معلوم شد فکر کرده چون بارون می آد ، ما نمی ریم .
ناچار نشستیم روی پله ها و منتظر شدیم تا اومد . چه باشگاهه مجهزی بود : با کلی امکانات و یک دکوراسیونه فوق العاده ... نشستیم به صحبت کردن . موقعه قیمت که شد چک و چونه هاش شروع شد . اوائل که می دیدم برای قیمته یه نرم افزار مثه یه شلواره قرمزه بچه گونه چونه می زنن بهم برمی خورد . حالا می دونم تو بازاره ایران هیچ فرقی نمی کنه تو داری آهن پاره می فروشی یا سیستمی که از فکر و ذهن و شب و روزت وقت گذاشتی ! حاج آقا که یکی از قضات بود و ریاست یه شعبه دادگستری کلی وعده و وعید داد که اگر کوتاه بیائیم وامه فلان می گیره و سیستمه فلان موسسه رو برامون می گیره ووو ... کمی که گذشت معلوم شد توی منکرات هم دستی داره . غزال ازش پرسید اگه من بخوام یکی رو بترسونید این کارو می تونید انجام بدین ؟ حاج آقا پرسید که زنه ؟ اگه زنه با یه سوسک و یه مارمولک حل می شه ... غزال معترض گفت که از هیچ کدوم نمی ترسه و امتحانش مجانیه . حاج آقا نگاهی به من کرد و پرسید : اما هیچ شکی ندارم این از اوناس که سوسک ببینه جیغش هوااس ... آره ؟ آره ؟ ناچار تائید کردم . حاج آقا شروع کرد به خندیدن . خنده اش که تموم شد گفتم : مهم اینه که از آدم ها نترسیم وگرنه اینا که با یه فشار زیره پا له می شن . حاج آقا پشته سره هم سه بار گفت : آفرین آفرین آفرین ...
بعد با غزال حرف هاشون رو زدن . تندتند ازش سوال هامون رو می پرسیدیم و حاج آقا وسطش هشدار می داد چون داره مشاوره قضائی می ده داره از هزینه ای که باید بما بده کم می شه . بعد چند مورد منکراتی تعریف کرد و وقتی می خواس یه مورده جدید بگه تاکید که نباید بگه و من احتماله گفتنه هر چیزی رو می دادم الای اونی که گفت !!! برق از سرم پرید ...
یهو انگار کلیده اخطارم رو زده باشن شدم ! یادم اومد که توی روابطه کاری باید به ریزترین حرکات و کوچک ترین حرف ها و زیرچشمی ترین نگاه های مردها توجه داشت که اگر نداشته باشی ضربه خوردی ! تویه این چند سالی که کار کردم یاد گرفته ام که هیچ مردی بی هدف هیچ حرفی نمی زنه... یاد گرفتم که هرگز هرگز نباید به منصبه مرد ، به درجه ی اجتماعیه مرد ، به ظاهره مرد ، به حرف های مرد تکیه کرد ! قبلاً فکر می کردم امکان نداره که یه مردی با وجوده داشتن زن هرگز به زنه دیگه ای حتی برای لحظه ای فکر کنه ! فکر می کردم امکان نداره شخصی به اسمه استاد به چشمی غیر از دانشجو نگاهت کنه ، فکر می کردم هیچ وقت این آقائی که تکرار می کنه مثله خواهرشی با این تیپه ساده و سری که به زور بالا می آد هیچ وقت جرات نمی کنه با صراحت بگه : عزیزم دوست دارم تنها باشیم !!! توی تصوراته من امکان نداشت که اون آقای مودب و کچل ! ساعته 2 نصفه شب یک اس ام اسه بی ربط بزنه وووو...
مهم اینه که باید همیشه احتماله هرچیزی رو داد . همیشه شطرنج وار فکر کرد و حرکته بعدی رو حتی اگه ناخوشاینده حدس زد . این جوری حداقل شوکه نمی شم یا کمتر می شم . حالا این حاج آقا با اون حرفه آخرش که بقوله خودش نباید می گفت ... اما این بار دوست ندارم مثله دفعاته پیش پا به فرار بگذارم و پشته سرمو هم نگاه نکنم . این بار دلم می خواد بی اون که جا بزنم کارمو انجام بدم.
جای شکر داره که کارمون تیمیه و این خیلی خوبه و البته امیدوارم اون حرف هم بی منظور بوده باشه.
باید داستانم رو بنویسم . هر هفته باید یه داستان نوشته باشیم که البته اون تنبل خانومه درونیه من فهمیده که هر هفته نوبتم نمی شه بخونم واسه ی همین نمی ذاره هر هفته بنویسم اما این هفته هرچند کلاسمون به تعطیلی می خوره می زنم خانومو ضایع می کنم و می نویسم ... بهش نشون می دم اون دختره اون که همیشه برای عمل آماده است خیلی قوی تره ! اون دختره همیشه این حرفه وین دایر آویزه ی گوششه :
We should believe only in deeds ; worlds go for nothing everywhere.
حرف و سخن باد هواست ، فقط عمل را باور داشته باش .
اون قد دختر تو این من هست که نگووو . هر کدوم یه ساز می زنن ! یه دختر هست که خیلی خیلی دیوونه ست . شک ندارم اون قد چل چلیاش زیاده که اگه افسارو بدم دستش بیچاره ام می کنه ! مدام بهم فشار می آره که داد بزن ، بپربپر ، بزنش ، مهم نیس چی می شه ، یالا ...
یه دختره دیگه هست که خیلی خیلی خانومه !!! آروم آروم حرف می زنه . بهم یادآوری می کنه که یه خانومه محترم این کارو نمی کنه ها ، یه کم ملایم تر رژ بزن ... نه نه این رنگه خوبی نیس : یه کم ملایم تر : آره ... خوبه ... نه نه ! این جوری نشین .
یه دختره بسیار لجباز هست ! اگه بگم این ور می گه اون ور ! اگه بگم اون ور می گه این ور ... و حاضره تا آخره دنیا با من بحث کنه که نخیر مرغ یه پا داره و خیلی هم کنه و سمجه که حرفشو قبول کنم : لعنتی ...
یه دختری هست که بطرز بسیار فجیحی بدجنسه ! همونی که وقتی جائی می رم یا کسی رو می بینم یا می خوام کاری انجام بدم می پره وسط که نشون بده عیبه کار کجاست ؟ و بعد هم تشویقم می کنه که اون عیب ها رو بزرگ کنم ، بزرگ کنم ... اون قد که بجای آدمی که می بینم یه هیالوی پست و بجای اون جا یه زباله دونی ببینم و برای اون کار رمقی نمی ذاره بمونه .
یه دختری هست خیلی خیلی ناز نازیه ! تقی به توقی می خوره بدش می آد ! زود رنجه ... خیلی زیاد حساسه و همیشه ی خدا دلش شکسته اس ...
یه دختر دارم شاه نداره ! فرز و زبله . تندی می فهمه بهترین کاری که باید در لحظه انجام بده چیه و سریع دست به کار می شه انگار ساخته شده که کارهای روی هم انبار شده رو با الویت بندی و برنامه ریزیه حسابی سر و سامون بده .
یه دختره دیگه هست که خیلی سگه ! آماده اس دعوا کنه ، آماده اس جبهه بگیره ، اصلاً خوشش می آد گیر بده ... چقدر ارضا می شه وقتی یه بهونه پیدا می کنه که بشینه هی با من پشته سره این و اون غیبت کنه .
یه دختری هم هست که بشدت دوست داره یاد بگیره ! چشمش به هر چیزه جدید که می افته با تمام وجود می بلعتش . فرقی نمی کنه یه خواصه جدیده گیاهی باشه ، یه اطلاعات درمورد نسخه ی آخر یه نرم افزار باشه ، نتایج تحقیقاته جدید درمورده موی سر باشه ، یه کلمه ی جدید باشه ، نحوه ی ساختن یه جعبه باشه ... یا هر چیزه دیگه ای فقط دوست داره یاد بگیره !
من سعی می کنم ترکیبی از همشون باشم بجای اون که دست بذارم روی یکی شون و بگم که من هستم . سعی می کنم بوقتش از هر کدوم استفاده کنم ... گاهی هیچ کدوم به اندازه ی اون بدجنسه تفاوت ها و نقائص رو نشونم نمی ده ، هیچ کدوم مثه اون نازنازیه دریچه برام باز نمی کنه ... من یک دخترم ترکیبی از هزاران دختر دیگه...
نصفه شبه ... وای خدا من عاشق نصف شبم ! هر کاری مزش تو این تیکه ی زمانی لذت بخش تره برام: خوردن بستنی سهم یکی دیگه ، خوندن نوشته های سال های پیش ، انتخاب یه رنگ بندی ، تالاق تالاق کوبیدن روی کیبرد و نوشتن ... گهگاه هم پچ پچ کنون برای خودم یه چیزائی می گم ! از پچ پچ خیلی خوشم می آد مخصوصاً وقتی یه نقطه ی نور هم نمونه و دیواره های سکوت رو یواش یواش بشکنی .
میزان کارهائی که قبول کردم خیلی زیاد شده . بدو بدو انجامشون می دم . دیروز که برای یه مقدار از کارهام رفته بودم شرکته عطیه این ها تا بخودم اومدم برای کلاس نویسندگی ام دیر شده بود . بهتر بود با اتوبوس می رفتم . نشستم توی اتوبوس و اون قد توی خودم بودم که یه موقع به خودم اومدم که خیلی دیر شده بود . بلند شدم هاج و واج به اطرافم نگاه کردن . اشتباهی سوار شده بودم . حسابی راهم دور شده بود . وقتی پیاده شدم اون قد گیج بودم نمی فهمیدم کجام ؟ چند دقیقه دوره خودم چرخیدم ... بالاخره مخم به کار افتاد . سره خیابونه کلاسم کناره یه تاکسی ایستاده بودم و منتظر بودم دو تا پسری که بالای سره ماشین ایستادن برن اون ور تا سوار شم . اون دوتا هم با تاکید با دخترهای توی ماشین حرف می زدن که یکی شون فهمید این دختره کنار دستشون چقد منگه و حالیم کرد تاکسی ها جلوتر می ایستن !
سواره تاکسی که شدم باز قاط زدم و وقتی خوب کلاسم رو رد کرد فهمیدم ! از لجم پیاده که شدم روی جدول نشستم و زدم زیره گریه . بعد تند تند از خودم می پرسیدم : چرا این قددددد خری ؟ ها؟؟؟ انگار که یقه ی خودمو چسبیده باشم ... دیدم همه دارن بد نگاه می کنن . خیلی بده که همیشه وقت هائی که : نباید ... فرتی گریه ام می گیره . با همه ی ادعاهام !!! بلند شدم با 45 دقیقه تاخیر رفتم سره کلاس .
بعد از کلاس هم با مریم و پسره 5 ساله ی خیلی شیطونش برگشتیم . وروجکش گیر داده بود یه ذره پامو بکنم تو آب ؟ مریم نمی ذاشت ... خنده ام گرفته بود : من زودتر پامو کردم تو آّب !وروجک گیر داده بود بریم روی پل هوائی و مریم عصبانی می گفت : مگه خل شدیم ؟ این وسط من که از خستگی چشمام نیمه واز بود با پروئی از وروجک حمایت می کردم اما مریم زیره بار نمی رفت . سواره اتوبوس شدیم . تا نشستیم وروجک گفت بریم صندلی های بالا و بعد دوتائی به حالت حمله وار پریدیم بالا . مریم گفت : تو که از این بدتری ... فکر کردم من و مریم همش 1 سال فرقه سنی داریم اما من هنوز دلم می خواد بخ حالت بدو برم روی صندلی بالا ، پام رو توی آب کنم و روی پل هوائی جیغ بکشم !!! وقتی مریم فهمید ناهار نخوردم پیشنهاد داد بریم ساندویچ بخوریم . توی راه طفلکی تالاپی ول شد توی جوب و وروجک هم افتاد روش ... من هم اول مبهوت نگاهشون کردم و بعد غش غش خندیدم . بزور کشیدمش بالا . سفلرش که دادیم شیطنت های وروجک شروع شد . دستش رو می گرفت به پله ها و شاتاراق خودش رو می کوبید به پیشخوان . بزور کشیدیمش پشته میز و سه سوته خودمون رو سیر کردیم اما وروجک هنوز نصفه ساندویچش مونده بود . مریم گهگاه یه گاز ازش می خورد و صدای وروجک درمی اومد و من متعجب نگاهش می کردم ! تا حالا همه ی مامانائی که دیده بودم از دهنه خودشون می زدن ! آخر سر هم با پروئی یک نی برداشتم و دادم وروجک که کلی عشقه نی داشت .
دلم می خواد الان ... همین الان برم لبه دیوار و آروم آروم روی همه ی دیوارا راه برم ! با این که آدمی هستم که ترس از ارتفاع دارم . همین چند وقت پیش که رفتیم شمال گیر دادم داداش کوچیکه سواره تله کابینم کنه و وقتی راه افتاد کم مونده بود سکته کنم ... خیلی خیلی ترسیدم . تازه جاهای بلند رو هم دوست دارم ! نوکه کوه ، روی دیوار ، بالای پل ها ... تازه !!! خلبانی !!! مامانم می گه تو که روزه عادیش مدام تو در و دیواری خلبان شی مدام می کوبی تو کوه ها ... خب راست می گه من خیلی تو در و دیوار می خورم و همیشه ی خدا بدنم کبوده اما خب ...
راستی شاید آرامش این هفته فقط ماله چند جمله بود چیزی مثله این :
" بدان که اگر جهانیان بخواهند چیزی به تو بدهند و خداوند نخواهد نمی توانند و اگر جهانیان بخواهند چیزی را که خداوند برای تو خواسته از تو منع کنند ، نمی توانند . بنابراین وقتی چیزی می خواهی از خدا بخواه و وقتی کمک می جوئی از خدا بجوی . " 69 نهج الفصاحه
بعضی وقت ها چیزهائی که بارها شنیده ایم یا خوانده ایم یا مناظری که بارها دیده ایم یا همان حرف های تکراری که می شنویم جلوه ی تازه ای می گیرن و سوالات ما رو پاسخ می دن اونم درست به موقع ! و چه وقتی برای من بهتر بود از الان که با ذره ذره ام حس کنم لازم نیس با آدم ها بجنگم و یا با خودم ... تلاش می کنم ، تلاش می کنم ، تلاش می کنم ... و اگر خدا بخواد خواهم داشت . مهم اینه که من نپوسم ، مهم اینه که من جاری باشم ...
راستی توصیه می کنم سری به لینک های اوهام بزنید و تغییرات رو حس کنید !!!
چشام بهونه ی خواب می گیرن . حرفی نیست اما دلم می خواد قبل از خوابیدن چیزی بنویسم و بعد برم . برای نوشتن هدفه خاصی ندارم و چی از این بهتر که تایتله صفحه ام اینه : خاطرات یک دختر ... یعنی که هرچی بنویسم هم ایرادی بهش نیس ! حتی اگه نوشته ها ماله لحظاتی مثله الان باشه که گیجه گیج ام و دلم می خواد بپرم روی تختم و پتوم رو به عادته همیشگی بکشم تا زیره چونه ام بالا و محکم بغلش کنم و کمی فکر کنم و قاعدتاً کمی غلت بزنم و بی اون که بفهمم کی : لالا ...
صبح ها اولین کاری که می کنم این باشه که دست بکشم روی میزه کنارم و گوشی ام رو بردارم تا شماره کسائی که امکان داشت خوابمو بهم بزنن ، بیاد دستم ! تا دو هفته ی پیش کشه موهام رو برمی داشتم و خمیازه کنون می پیچیدمش دوره موهام و حالا با لذت دست توی موهام می کشم ! چه حالی می کنن این مردها با موهاشون !!! آدم فقط کیف می کنه بره حموم ، آدم کیف می کنه با دوبار دست کشیدن توی موها مرتب شن ... البته بدی اش اینه که من به مقنعه مانوس ترم و زیره مقنعه موهام هی می شکنن که البته در مقابل بقیه ی مزایا هیچی نیست ...
روزی که با نیروانا رفتیم آرایشگاه لحظه ی ورود درجا خشکمون زد ! از صبح خر زده بودیم و خسته و کوفته و رنگ پریده چشممون به زن های رنگاورنگی افتاد که سرحال و خندون با رژهای خوشگل و موهای مرتب ، این ور و اون ور می رن ... من و نیروانا با اون کتابای سنگین وزنه توی دستمون و بی حالی مون مثله یه وصله ی سبزه پررنگ بودیم روی یه لباسه صورتی ! من نشستم و هی موهام با هر چرق چرق ریخت جلوی پام ... زن ها رد شدن و دوستانه سرزنشم کردن که : حیفه این موها نبود؟ تازه فهمیده بودم موهای پرپشتی دارم !!! اون قد که این ها فکر می کنن من چه زلفینی داشتم. از همه با حال تر یکی شون بود که کلی سرزنشم کرد و وقتی پا شد اندازه ی نیم بند انگشت کمتر مو داشت و بسته بودش !!!
هااا ... راستی امتحانی که دادم نتیجه اش قبول شدنم بود ، نیروانا و غزال هم قبول شدن . خوانه بعدی تو راهه : عملی ... فقط موندم اون شخصه شخیصی که این سوالات قشنگ رو درآورده بود تو عمل می خواد چه بلائی سره ما بیاره ؟؟؟
این هفته یه جوره متفاوتی گذشت . خبرهای خوب ، مهمون ، تحولات روحی ! آرامشی عجیب ... تاسوعا و عاشورائی که به لطفه عطیه متفاوت تر از هرسال بود و این که عطیه عقیده داشت نباید زیاد توی تیررسه نگاهه دوسته آقای رئیس باشم که ندیده عاشقم شده !!!
بعله می گذره ، هفته ها برای گذشتن تفاوتی قائل نمی شن ، کار ندارن این هفته بهتر بود یا اون یکی ؟ این هفته هفته ی خبرهای خوب بود یا تو دلمرده بودی یا هر چیزه دیگه ای ... وقتی هم که گذشت گذشت ...
دارم به روشه خودم ! این تراکه جدیده رضا صادقی رو گوش می دم : وایسا دنیا ... هر تراکی که چشممو بگیره می ذارم بحده مرگ ریپیت شه ریپیت شه ... اون وقت می فهمم چقدر بار داشت !!! بعضی تراک ها انگار هیچ وقت دله آدمو نمی زنن ... با هر بار گوش دادنی یه حسه جدید لابلای قبلی ها به آدم القا می کنن . آبجی بزرگه قبلاًترها عقیده داشت که بنا به خاطراته خاصم به گوش دادنه مداوم علاقه نشون می دم اما به مرور زمان فهمید : " من یه زنه آزادام " . این تیکه رو از کتابی که تازه خوندم با کمی تحریف کش رفتم : " من یه مرده آزادم ... " . آزاد در این جا به معنیه عدمه تعهد و حضوره شخصه خاصی در زندگی می باشد !
یه دنیای بزرگ هست ، دوتاپای دیوونه ، یه جفت چشمه خوابالو و عقل و احساسی که بی هیچ تناقضی داد می کشن : بدوووووووووووووووووو ... من می دوم می دوم می دوم می دوم و وقتی با باد یکی شدم هوووووووو می کشم و لای درخت ها می پیچم و دفعه ی بعد که بحث می کردیم سره این مسئله با افتخار به غزال می گم : نگفتم من از جنسه بادم و بلدم آتیش بپا کنم ؟؟؟؟؟؟
یک هفته ی تمام خواب و زندگیه درستی نداشتم : هی خر زدم هی خر زدم ... عمراً دانشجو بودم این قد درس می خوندم . آخرش هم هرچی فحش بلد بودم نثاره طراحان سوال کردم . مونده بودم چه جوریاس که تایمی که برای یه امتحانه برنامه نویسی در نظر گرفتن با گل ها آپارتمانی یکیه ؟ یا چه جوریاس که کدها پر از سینتکس اروره ؟ چرا سوالات به موضوعه امتحان ربط نداره ؟!
کلی حرص خوردم البته جای شکرش باقی بود که مزایائی هم داشت من جمله این که چیزهای بیشتری یاد گرفتم و بیشتر با نیروانا و غزال بودم . همه ی زحمت امتحان یه ور و اون لحظه هائی که
با هم بودیم یک ور .
خوابمون می اومد و بعد از خوردنه قهوه انگار آب شنگولی رفتیم بالا بیخودی بیخودی غش می کردیم از خنده ! غزال بلند شد الکی دوره اتاق کمی چرخید بعد به سبکه باباکرم ! کده صفته فایل ها رو می گفت : دو دو دو دو ... سی سی سی سیتم ! وقتی خواستیم بخوابیم نیروانا خواهش می کرد که غزال کنارش نخوابه . طفلکی سابقه ی لگدپرونی اش خرابه . با بدجنسی گفتم چرا من ؟ با هم سهم می بریم ... وسطای شب که حس کردم به سختی نفس می کشم سره غزال توی سینه ام بود یا توی شکمم ! گهگاهی هم لازم نبود چشم باز کنم ببینم که شونصد درجه چرخیده و پاهای مبارکو داره می کوبونه . صبح که بیدار شدیم معلوم شد نیروانا که اشتراکی باهاش پتو داشته ، علاوه بر همه ی موارد فوق پتو هم نداشته ...
تمام این مدت غزال بطرز عجیبی حساس شده بود . تندی از جا در می رفت . حس می کردم یه طوریشه اما نه وقتی بود برای پرسیدن و نه حوصله ای . همه اش روی سر و کوله هم ولو بودیم و خر می زدیم .
از دیروز تا حالا بدجوری بی حالم ! مامان مدام غر می زنه ماله فشار و بی خوابیه . غافل از این که من بعضی وقت ها بود که یک ماهه تموم فقط 3 ساعت یا کمتر می خوابیدم ! غافل از این که اون روزها بیشتر انرژی داشتم ! غافل از این که نوستالژی اون روزها بیخه گلوم رو گرفته ... امروز هی بلند شدم ، به کارهائی که باید انجام بدم فکر کردم و هی نتونستم بلند شم . بالاخره تسلیم شدم و بعد از یک ماه آهنی که باید روزی دوبار مصرف کنم رو خوردم . کلی عق زدم اما وقتی اثر کرد بهتر شدم . فقط موندم چرا این همه مقاومت کردم ؟ شاید همه اش برمی گرده به شخصیتم ! شخصیتی که همیشه از زیره بار رفتن فراریه : زیره بار رفتنه یه برنامه ی خاص ، یه دوره ی داروئی ، چهارچوب ، قوانین ! هر چیزی که قرار باشه یه رواله همیشگی داشته باشه ...
وقتی هم که سره کلاس نشسته بودم خیلی سرحال شده بودم و وختی خانوم معلم با ریزبینی اشکالاتم رو می گفت سرحال تر بودم ... موقعه برگشتن بزور خودمون رو کشیدیم توی اتوبوس . رفتیم لبه پنجره ایستادیم . یه ایستگاهه بعد یه مرده مسن سوار شد و اولش کلی مردم رو تشویق کرد به صلوات برای ائمه . بعد مراسمه قسم دهی بود که : ترو به علی و فاطمه و خلاصه کلی پیر و پیغمبر داریم که قسم بده . بعد گفت : یه پلاتین ... انگار حرفاش یادش رفته متوقف شده . من هری زدم زیره خنده . ادامه داد : ها تو پامه ... پول ندارم درش بیارم ... بعد جمله ها رو از نو تکرار می کرد . چند نفری دست توی کیفشون کردن و پول درآوردن . نگاه ها به هم اشاره می کردن : تو هم بده ... بهش بده ... اوهوی بی شعور این آدمه جلوت التماس می کنه ها . دست تو جیبت کن . دعای خیر به جونت می کنه ها ...و اون مدام تکرار می کرد : پلاتین ... چشمم به دخترک چادر به سری افتاد که چهره ی معصومی داشت . نگاهمون توی هم گره خورد . به مریم گفتم : توی قلبه هر کدوم از این مردم یه پلاتینه ! باید من بایستم این جا مثلاً داد بکشم که آی ندارم پوله این ترممو بدم ؟ ندارم که فلان ؟ دختر پولی که توی دستش بود زیره چادرش قایم کرد . زنه کنار دستی ام گفت : من خودم به شخصه به چنین آدم هائی خیلی می رسیدم اما حالا ندارم یه قرون واسه ی خودم پس انداز کنم . عمری تو کاره خدا فضولی کنم و بدم به اینا ... عمری ! دلم برای ایمانی که با نبوده پس انداز می لرزد ، لرزید . گفتم : اگه یه هزار تومنی هم داشتی و صد تومنش رو تو راهی که باید دسته کسی گرفته بشه کمک کردی کافیه ... و همزمان به هزار تومنی های زندگی ام فکر کردم . زن جواب داد : خدا خودش توی قرآن گفته به هر کس می خوام می دم مگه من فضولم ؟ راست می گفت !!! می شه چشم بست و دو دستی هزار تومنی ها رو چسبید و برای خرج کردنشون نقشه کشید . هر چی باشه به اندازه ی مصرفی که داریم توی چشمه آدم ها نمره داریم ! هر چند گفتم که آیه ای هم داریم که بگه : " مثل آنان که مالشان را در راه خدا انفاق کنند به مانند دانه ایست که از یک دانه هفت خوشه بروید و در هر خوشه صد دانه باشد که یکدانه هفتصد شود. "
دخترک پول رو به دسته مرد داد و تا چشمش به من خورد گفت : این گفت . و اشاره به بچه پسره کم سنی که باهاش بود کرد .
دلم می خواست بجای گدائی و قسم و آیه و خواری روی پاهاش می ایستاد . دلم می خواست یه مردی بود مثه همه ی مردائی که غرورشون رو دوس دارن ... دلم می خواس مردم با کمک کردن بهش ، با هر صد تومنی بیشتر و بیشتر توی این شخصیت فرو نبرنش ... دلم می خواست ولی !
توی کتابخونه که رفتیم عطیه و آقای رئیس رو دیدم . آقای رئیس یه دعوتنامه برای سخنرانیه فردا شب بهم داد و عطیه با مهربونی اجازه داده با کارتش دو تا کتاب اضافه تر هم بگیرم و وقتی عطیه از متصدیه کتاب ها که طوری رفتار می کرد که انگار بمب می خواد بترکه و داد می زد : همه برن عقب ... کامپیوتر خراب شده ! انتقاد کرد کلی حرصی شد و به من گفت که اگه دفعه ی دیگه دوستت بی ادبی کنه بهش کتاب نمی دم . وقتی بهش گفتم : فرقه یه انتقاده بجا با بی ادبی خیلی هست کلی تهدید کرد که عضویتمو لغو می کنه !!! نمی دونم چرا با بی خیالی گفتم : اگه می تونی ...
بعد از کتابخونه ایستادیم تا شوهره مریم بیاد دنبالش و ماها بعد بریم . من و مریم کناره هم ایستادیم و عطیه و آقای رئیس با فاصله اون ورتر ... مثه دو تا کفتره عاشق بودن ! و با مریم کلی در وصفه بلبلانی که می خوندن حرف زدیم . یکهو از دهنم در رفت : ای بلبلانی که بلبلی دارید نگه به سوی ما کنید که بلبلی نداریم ! مریم کلی خندید و تاکید کرد خودت نخواستی . فکری مثه برق از سرم گذشت که بلبلیه آقای پلاتین رو بپذیرم و از فردا دوتائی توی اتوبوس ها راه بیفتیم که آی مردم ... پلاتینم ... اون وخت من هم مثه اون می تونم بدونه این که جمله ی اولی درکار باشه بگم : ولی خوبه من پام درد نکنه !
چقدر بینه نگاهه پیرمردی که با ذوق نوشابه ها رو جلوی مغازه کوچیکش که در مقایسه با مغازه های کناری اش کلی فرق بود با نگاهه مردک پلاتین به پا فرق داشت ! چقدر پیرمرد توی حرکاتش شور بود عوضش مردک پلاتینی حتی نمی تونست جمله هاش رو تموم کنه ...
ولی من پلاتینه توی قلبم درد می کنه ! یک نفر بیاد درش بیاره ... ولی اگه درد نکنه خوبه ها ! آی مردم ... ترو خدا تو این شبای گناه !!!! یکی بیاد بداده دلتنگی های من برسه . دل تنگ شدنم هم شبیه آدم نیس . همه ی دنیا می شن یه نفر و اون یه نفر کسی نیست که من دلم براش تنگ باشه. ناچارم پشت به همه ی دنیا بایستم و هی گریه کنم : آی پلاتینم ... پلاتینم ...
اون قد کارای مختلف دارم که بابته هر لحظه ای که از چنگم فرار می کنه عذاب وجدان می گیرم . بیشتر این که برای بعضی کارها احتیاج به فکر و تصمیم گیری هست ، کارو سخت می کنه . بهرحال امروز صبح رو پراکنده فکری کردم و بس ! واین الان داره آزارم می ده . جمعه یه امتحانه سخت دارم ، باید تو اون هفته کارمو تحویل بدم ، برای کلاسه فردام داستان ننوشتم ، هنوز روی بارکدها کار نکردم البته این تقصیر از من نیست و هنوز دستگاه تحویله من نداده شده . تازه ... تحقیقات رباتیک ... و البته درس !
دیروز صبح اولین جلسه ی رباتیک بود . وقتی می دیدم از لحاظه مکانیک و فیزیک و الکترونیک این قد عقبم و با کماله تعجب کلیه ی پسرها آشنائیه کامل دارن کلی لجم گرفته بود . اصطلاحاتی که روزی 10 بار می شنوم و برام مهم نیست : موتور ، گیربکس و...ولی بعد از کلاس که استاد فهمید برنامه نویسیم کلی تحویلمون گرفت و گفت که اصلاً لازم نیس ما وقتمون رو به اون کارا هدر بدیم . قرار شد که گروهی کار کنیم و من گیر دادم که باید روباتمون دختر باشه. اگه موندم تو این تیم حتماً براش دو تا گیره سره صورتیه خوشگل می خرم که اولین رباته زن ساخته بشه !!! اگه می شد روبووارش کرد خیلی باحال تر بود . براش دوتا دسته اره برقی می ذاشتم پاهای آدم های پرو رو قطع کنه !!! جالبی اش این بود که دوتا پسر بچه ی کوچولو هم اومده بودن که یکی شون کلی احساسه مردی بهش دست داده بود ! وسطای کلاسم که ما سه تا هی گیر داده بودیم جلسه ی دیگه جمعه نباشه یه برگه داد دسته ما که اگه نمی تونید بیائید نظمه کلاس رو بهم نزنید و از یه نفر جزوه بگیرید !!!
بعده کلاس هم رفتیم نمایشگاهه عکاسی ... عکس های سفره به هند و پاکستان . عکس ها جای حرف داشتن و جمله هائی که عکاس پائین شون گذاشته بود بیشتر توی عکس ها غرق می شدیم .
عکسه زن های هند ، زن های هندی رو که می دیدم حس می کردم : زن ... توی همه ی این کره ی خاکی داره استثمار می شه . زن ها با کارهای سختی که برای یه جسمه زنونه بی انصافیه محض بود و این جا ... زن ها باید برده ی افکاره مردها باشن : مردهای نزدیک ، مردهای دور ! بقوله غزال : " تا وقتی خونه ی بابامونیم همه واسمون شوهرن وقتی هم که رفتیم که دیگه واویلا ... " همیشه یک مردی باید باشه که طبقه سلیقه اش زندگی کنیم : بریم ، بیائیم ، بپوشیم ، آرایش کنیم ، باشیم !!! باید ببینی بابات سلایقش چه جوریه و طبقه اون بفهمی که تا چه ساعتی تایم داری بیرون باشی ؟ که حق داری با کی بری و بیائی و چه جائی ؟ باید بذاری برات تصمیم بگیرن !!! گاهی اوقات وقتی دارم یه لباس می خرم فکر می کنم واقعاً این سلیقه ی منه ؟ یا حسابه دله بابام رو می کنم و نرنجیدن داداش کوچیکه و توجه جلب نکردنه مردهای عزیز ! توی خیابون ؟ مطابقه سلیقه ی مردها ... همه ی روزهامون : همه اش بستگی داره مردمون کی باشه تا ما توی خونه بمونیم یا کار کنیم ، چادر به سر باشیم یا پاچه کوتاه ، موهامون شرابی باشه یا های لایت ، کوتاه یا بلند ، چاق تر باشیم یا لاغرتر ، محجوب و مظلوم یا آشوبگر !!! همه اش اینه ! و من چقدددددر شاکی ام ... می خوام خودم باشم نه برای دلبخواهه مردی ... و دلم می خواد که همه ی زن ها خودشون باشن ... یک زن خودش باید انتخاب کنه که دلش می خواد چی باشه ؟ مهم نیست چی ؟ مهم حقه انتخابه ، اختیاره ... خانه دار ، کارمند ، دانشجو ، با حجاب یا حتی هرزه بودن ! دوست ندارم به عنوان راهه حل پیشنهاد کنم : با مردها بجنگیم . یا حتی نظرم این باشه که زیره سره همین هاس : نه ! ما خودمون مقصریم ... که باور کرده ایم اومدیم که دختره فلانی باشیم ، زنه فلانی باشیم ، مادره فلانی باشیم ! این ها همه اش هست اما قبل از هر چیز ما خودمونیم فقط یک زن بی هیچ پیشوند و پسوندی . چقدر خوبه که خانواده هامون باور کنن ما زنه ناقص العقل نیستیم ، شوهرامون باور کنن ما زنه خائن نیستیم ، بچه هامون باور کنن ما زنه از خود گذشته نیستیم . چقدر تلخه که گاهی اوقات زن های فریب خورده ای رو می بینم که به دسته ی مخالفه خودشون پیوستن و زمزمه می کنند که : زن وقتی خوبه که چادر به سر داشته باشه، زن وقتی خوبه که صدای خنده اش رو نامحرم نشنوه ، وقتی که خفه خون بگیره : بذاره بزنن توی سرش ، دم برنیاره ، دولا شه سوارش شن بازم دم برنیاره ، آخه هرچی باشه اونا مردن : پدرمون ، برادرمون ، شوهرمون ، پسرمون ... زنی که بایسته و حقش رو مطالبه کنه پروهه ، بی حیاس ، بی چشم و روهه ! زنه خوب یعنی فرمانبر خوب ! زنه خوب یعنی این ...
با عکاس هم گپی زدیم . پیرمرده فرهیخته ای بود که از صحبت کردن باهاش سیر نمی شدی ! ازش اجازه گرفتم اگه فرصتی دست بده برم از عکساش عکس بگیرم . حتماً می ذارم این جا ...
داستانم رو نوشتم . اولین بارم بود داستانه کوتاه می نوشتم . خیلی به دلم ننشست !
راستی محرم هم شروع شد . موسمه حرص خوردن من هم رسید ! روضه های لج درآر ، خرافات، خرافات ... وای خدا !
وقتی تو یه برفه سنگین با یه عالمه دونه های سرخوشه سفید راه می رفتم سعی می کردم از روی جای پاهای قبلی بفهمم کی بودن و به چی فکر می کردن ؟ بازیه شیرینیه وقتی به پیرمردی فکر کنم که با یه شاله قهوه ای محکم بینی اش رو پوشونده و با قدم هائی نه چندان محکم به آخرین برفه پیش از بازنشستگی اش فکر می کنه ، وقتی دختری خل تر از من قبل از من با قدم های کوتاهش مارپیچی رفته بود : کسی چه می دونه شاید اونم مثه من سربه هوا می رفته ، کسی چه می دونه شاید اونم حس کرده باشه دونه برفیه که رشد کرده ... کسی چه می دونه شاید تناسخی بوده که من این طور با این دونه ها یکی شدم ! من هم توی هوا چرخ می خورم ، می تابم ... می رقصم و بعد روی زمین می غلتم و باز از نو زنده می شم : توی هوا چرخ می خورم ، می تابم ... می رقصم و بی اون که دقتی باشه با بقیه ی دونه های دیگه تو یه ریتمیکه بزرگ می چرخم ! و لابد این جا پاهای کوچولو ماله یه دختربچه ای باشه درست شبیه بچگی های من با موهای لخته مشکی که همیشه ی خدا توی چشمام بود : درست مثه الان که زیره برف موهامو نمی تونم جمع کنم و توی صورتم ریخته ! و گهگاه که مسیر سخت شده دسته بزرگی دخترک رو بلند کرده و جا پا محو شده ، بعد کمی جلوتر دخترک تلافی درآورده و محکم تر جا پا گذاشته ... یک جای پای عجیب منظم که مرده خیلی اتو کشیده ی توی بانکه سر خیابون رو یادم می آره که دونه دونه اجزای وجودش منظمه ، کسی چی می دونه شاید جای پای خودش باشه که حتی توی این برف هم قدم هاش منظمن ! کمی که می رم یاده قنبری می افتم : دخترک بیا نترسیم دخترک ... بی اختیار دست جلو می برم و هوسه برفه تازه ام رو جواب می دم ! یک مشت برفه تازه از رویه یه پژو برمی دارم و خرچ خرچ می خورم ... و وسطش زمزمه می کنم : دخترک بیا نترسیم دخترک ... دخترک نگووو نه نه نه ...
وقتی رسیدم اندازه ی یه روزه برفی پر از لذت بودم . لذته نگاه کردنه برف ها از اوج تا سقوط ، لذته کاپوچینوی داغی که زبونمون رو سوزوند ، لذته خیابون هائی که هیچ به خیابون های همیشگی شبیه نبودن ، بخارهائی که پر از نقاشی شد ...
راستی با نیروانا یک سری هم خیلی اتفاقی رفتیم نمایشگاهه پوسترها که چندتاش فوق العاده بود . یکی اش با یه رنگ بندی خیلی متناسب یه جمله داشت : " افسردگی روشنفکری نیست ." ، یکی اش ذهنه یه زن بود با محتویاته : یه قلب ، یه بچه ی مشما شده ، یه خونه ، یه مرد ، یه تلفن ! و ذهنه مرد شامل : یک عالمه زن !!! و دیگه هیچی ... ، توی چندتاشون هم سرپوش هائی که بروی جنسیت و جسمه زنونه می ذارن بود !
با همه ی این احوالات علته اصلی که منو زیره این برف کشوند خریدنه یه کتاب بود که هرچی گشتیم گیر نیومد اما بهانه ی خوبی بود که عقده ی برفی توی دلم آدمکی نشه که آزارم بده ! و با همه ی این احوالات هنوز نمی تونم بفهمم اگه من اون پسربچه ای بودم که با یه لباسه نازک ، با دستای کوچیکم یه گاریه بزرگ سنگین هل می دادم ... باز هم همین قدر برفو دوست داشتم ؟ باز هم می مردم برای خل بازی زیره برف ؟ به همین بی خیالی پا توی چاله های آب می گذاشتم ؟ فکره گرمای خونه و یه لیوان چائی و پتوئی که تا زیره چونه ام بکشم بالا نبود که باعث می شد زیره اون برفه سنگین سرخوش خیلی زودتر از خونه پیاده بشم ؟؟؟ و نترسم که اگه سرما خوردم چی می شه ؟ یعنی رنجه این که با دلخوشی به ساپورت ها دارم لذت می برم راسته ؟ یعنی راست راستی باور کنم نفسم از جای گرم دراومده ؟ پس اون با چه امیدی ، با چه دلخوشی اون طور برای جلو رفتنه گاری تلاش می کرد ؟ دلش به چی خوش بود ؟ اگه اون گاری رو هل می دادم باز هوس می کردم دنبال یه رد پا برم ؟ شایدم اون خیلی بهتر بتونه پیه علائقش بره تا منی که ترسه از دست دادنه داشته هام ، نمی گذاره برم ... شاید اگه این تخت گرم و این لیوانه چائی و مامان انتظارمو نمی کشیدن به راحتی می رفتم : همین امشب می رفتم پیه هر چیزی ! پیه ردپاها ، پیه برف های فتح نشده ، پیه مردکی که وقتی داشتم بلیط می خریدم کلی ادا اطوار درآورد و من تازه فهمیدم یعنی : بوس ! ، پیه گردنبندی که سالها پیش گمش کردم ، پیه فاحشگی ، پیه زنه کولی که کنه وار می پره تو خونه ! پیه سرنوشته آدم ها ، پیه هرچیزی که مجوزش آزادیه بی چون و چرا باشه ... راستی اون پسربچه دلش به چی خوشه ؟ هنوز نفهمیده ام ...
قدیما درس بود و بی خیالی ! حالا درس هست و کلی کار هست و یک عالمه دغدغه . روزم با چنان سرعتی می گذره که گاهی اوقات تعجب می کنم . حالا همه ی این ها به کنار این که باید بشینم برای برنامه ی بدنسازی عکسای فیگوردارو نگاه کنم یه ور ! یه جوری ان که انگار مژه هاشون هم عضله داره . حالا من هم عاشقه این تیریپا !!! دیروز که داشتم نگاشون می کردم آبجی بزرگه می گفت چیو نگاه می کنی قیافه ات شده عینه کسائی که موشه طاعونی خوردن ؟ بعدشم منه بیچاره که هرچی انتخاب کنم نیروانا می گه : این زشته ... یا می گه : بابا عیبه اینو بذاریم . آخه خب من چیکار کنم اینا یه شرت پوشیدن و هی فیگور گرفتن ؟ مگه قراره عکسه من با شرت و فیگور باشه ، هی می گه : عیبه ؟ نمی شه که بردارم چادر سرشون کنم که ! شیطونه می گه تو هلپش یواشکی بنویسم نکنین این کارا رو با خودتون بابا ...
دیروز که کلی خودمون رو کوبیدیم به در و تخته تا دو کلمه درس خوندیم ، آخر سر هم نشستیم سه تائی غذائی که من اندازه ی یه نفر برده بودم رو خوردیم . اون طرف ترمون یه پسری هم داشت تنهائی ناهارش رو می خورد . اون داشت با قاشق و چنگال و تشریفات غذا می خورد و این ور غزال با ته قاشق خیارشورا رو تیکه تیکه می کرد ! و بعد چه حرصی می خوردیم آقا با طمانینه قاشق می ذاشت دهنش و ما غذامون تموم شده بود ... غزال هی با لج می گفت : ای کوفت بخوری با اون لُپات !!! و من تاکید می کردم : آخه کی تنهائی دل و دماغه غذا خوردن داره ؟ همینه که این جوری لپ درآورده ... و این قد گفتیم که ترسیدیم تا بلند شه بخوره زمین ضربه مغزی شه و لپاش بر اثره خراشیدگی زیاده از حد اصلاً کنده شه .
بعد هم که رفتیم دستشوئی و جملات قصار روی درهای دستشوئی رو خوندیم و حظی(املاش درسته ؟ ) بردیم و اونا من رو تا دمه کلاسم همراهی کردن و وقتی یه مردی داشت با همراهش حرف می زد همزمان با نیروانا گفت : می گما ... می خواس بره موهاشو بکشه ( نمی دونم به افسانه ای که در این مورد هست آشنائی دارید یا نه ؟ فکر می کنم دختر خانوم ها آشنا باشن ! )
وقتی برمی گشتم با مریم بودیم . چندباری تلاش کرد بفهمه مردی توی زندگیه من هست یا نه؟
دوباره بینه حرفاش حسرته ناخواستگی بچه اش بود و این که ازدواجه زودش باعث شده از جوونی عقب بمونه و من فقط می ترسیدم همین جور که الان داره می گه جلوی بچه اش هم بگه و یاده چند روزه پیش افتادم : از اون جائی که من جزوه گروهه اتوبوس سوارای حرفه ای هستم ، پریدم رو صندلیه مورد نظرم یعنی اون بالائیه سمته راست . تازه نشسته بودم که یه زن با دوتا بچه ی قد ونیم قد اومدن کنارم نشستن . مامانه جوجوها عصبانی بود ، تا می اومد جوجه کوچیکه رو بگیره بزرگه می پرید یه وره دیگه . گهگاه هم می زدشون و من کلی دلم می سوخت . کمی که گذشت جوجه کوچیکه که دختر بود آویزونه مامان جوجوها شد که می خوام کناره پنجره بشینم و من حاضر شدم جامو بدم بهش . از اون ور جوجه بزرگه که پسر بود کناره اون یکی پنجره بود و مامان جوجوها طفلکی این وسط درمونده بود . جوجو کوچیکه هم خدا رو می خواس هم خرما رو : هم مامان رو هم پنجره رو و مامان جوجوها مونده بود بیاد وره دله این یا مواظبه جوجو بزرگه باشه که خوابش برده . بهش گفتم بره پیشه کوچیکتره من مواظبه اون یکی ام . نشستم کناره اون یکی و تا دستمو دورش حلقه کردم به خیاله این که مادرشم سرشو چپوند تو سینه ام . کمی شوکه شدم . یه بچه پسره دیگه هم پرید اون ورم و با ذوق هی اون زنگه ایست رو فشار می داد . کم کم دیدم شونه ام سنگین شد و اون یکی هم ولو شده بود روم ... یه دونه از آقایونی که بعلت کمبود جا تو قسمته زنونه بود شروع کرد به خندیدن ! خودم هم خنده ام گرفته بود . مونده بودم از بین بچه هائی که هیچ کدوم متعلق به من نبودن بغلمو چه جوری تقسیم کنم ؟ با کلی مکافات دوتاشون رو نگه داشته بودم . موقع پیاده شدن مامانا بدوبدو وسائله جوجوهاشون رو جمع می کردن و من هرچی لپاشونو می کشیدم فایده نداشت ! و بزوره صدا زدن های مامانا بیدار شدن و رفتن ... وقتی پیاده شدن چشمم دنبالشون بود ... تا وقتی نقطه شدن ! و مدام به مامان جوجوها فکر می کردم که باید صبح تا شب مثه یه مرد کار کنه ، مثه یه مادره نمونه ! بچه هاش رو جمع و جور کنه ، یه خانومه خونه ی حسابی باشه و لابد همسره بی نظیر !!! و این که این زن چطور می تونه خودش رو بین جوجو بزرگه و کوچیکه و شوهرش و دیگران و خودش تقسیم کنه ؟!!!
چند هفته ی پیش که آبجی کوچیکه با یه سی دی اومد و کلی از یه ترانه تعریف کرد پقی زدم زیره خنده و گفتم این فقط خاصه دخترا دبیرستانیاس ! دیشب تا نصفه های شب با همون آهنگی که مسخره اش کردم اشک ریختم . حالا یه تپه از دستمال کاغذی های اشکیه دیشبم این جا تلنباره و دارم فک می کنم مصرفه دستمال کاغذیم خیلی زیاده ها ! با همه ی این حرف ها من توی بعضی عادت ها که خیلی ساله پیدا کردم استاد شدم . استاد شدم که وقتی هم که کمرم زیره باره حوادثه تقدیرم داره می شکنه خم به ابروم نیارم ، که گلایه نکنم ، که زمین و آسمون هم جابه جا بشن من کوتاه نیام ... من شوالیه ی شریفی هستم که تا آخرین قطره ی خونم خواهم جنگید و اهمیتی نمی دهم اگه به بی خیالی های سرخوشانه ام می خندن و فکر می کنن که اگه جای من بودن لابد تا به حال سنگ هم بودن آب شده بودن ... بابته مشکلاتی که یکی دوتا هم نیستن شرم نمی کنم ، جا نمی زنم ! با همه ی این حرف ها از تنهائیه شبانه ای که بیخه گلوم رو می چسبه و دل تنگی ها گریزی نیست ... نیست و همینه که هر روز صبح با یک تپه دستمال کاغذی پر از دلتنگی های دیشب مواجه می شم و البته چشم های پف کرده ام .
امروز برای کاری رفته بودم اداره ی پست و نقاشی های فینگیلی رو هم با خودم برده بودم . وقتی دادم دسته آقا پستیه شروع کرد به خندیدن و موقعی هم که خواست صدام کنه داد زد : عمه گلاب بیا این جا ... رفته بودیم یک سری فرم و فیش بانکی و این ها رو پست کنیم با سایه و مریم. هیچی با خودم نبرده بودم ! یه فیشه اضافی اونا داشتن که بهم دادن ، با یه فرمه اضافی و دم به ساعتم وسائلم ولو می شد اون کف و تا جلوی خنده ام رو بگیرم و برشون دارم یکی می اومد صاف سمته من و می پرسید برای فلان کار باید برم کجا ؟ مریم می گفت من موندم خودت واقعاً می دونی برای چی اومدی پست ؟ چرا این ابلها می آن همه از تو سوال می پرسن ؟ بعد از پست هم اومدیم بیرون و مریم خانم با یه حسابه سر انگشتی متوجه شد اضافه پول داده و برگشتیم و بعد از رسیدگی اومد جلو گفت : بقیه اش ماله شکرخوری بوده و من ناراحت شده بودم که دیگه تو این دوره شکرم نمی شه مجانی خورد !!!
راستی اولین قدمی که توی زندگیم برای خوب نوشتن برداشتم یه کلاسه که قراره هفته ای یه بار برم . کلاسمون یه جایه خیلی باصفائیه . وقتی رسیدم هیچ کس نبود و من مونده بودم ذوق زدگی زودتر از همه منو به اون جا کشونده یا عجله ؟ توی کاتالوگ های بارکدها غرق بودم که یه خانمه نسبتاً چاق با یک روسری زرد و چادره مشکی و صورت مهربونی بالای سرم پرسید : کلاس همین جاس ؟ بعد شروع کرد به سوال پرسیدن ... و گهگاه برای رعایت ادب هم که شده جواب می دادم : و شما ؟ اسمش مریم بود . خلاصه وقتی خانوم معلم اومد گفت هرکس کمی از خودش بگه و بگه چی ها می خونه بیشتر ؟ و اول دست گذاشت روی من و بعد مریم و بقیه ... وقتی حرف می زد چون توی نویسنده های مورده علاقه ام اسمه صادقه هدایتو برده بودم تا می خواس بگه : هدایت با انگشت و چشم اشاره می کرد به من و من ژستی های هدایتی می گرفتم !!! بعدم کمی باهاش سره دسته بندی اش بحث کردم که دراومد که داری لاجیک با مسئله برخورد می کنی و یک بار هم گفت : چرا صفر و یکی به قضیه فکر می کنی و من ناخودآگاه یاده ساحل افتادم که تربیت بدنی می خونه و به هر آدمی می رسه قبل از هر چی به استایله بدنیه آدم ها نگاه می کنه .
این چند روزه حسابی سرم شلوغ بود . همه اش پای کامیپوتر بودم . فقط گهگاه چائیه داغی که تا اعماقه آدم گرم شه و اندازه ی یک خلسه ی کوچیک و لابلای این ها یک نوع جدیده خواستگاری هم کشف کردم ! که اول بگی : بعله که من زن دارم !!! ولی فلان روز اگه ازت خواستگاری می کردم چی می گفتی ؟!!! و بعد سواله دوم اگه بخوام برای دوستم فلانی ازت خواستگاری کنم جوابت چیه ؟ تو باشی بهت برنمی خوره ؟ تازه چند روز بعد یارو پیداش شود که فقط به فکره سواله دوم باش ... جدی جدی شماره دیوانه های غیربستری مون داره زیاد می شه ها ! ونتیجه این که تمامه مردهائی که ادعا می کنن مثه خواهرشونی و به چشمه خواهر نگات می کنن بسیار ناخواهرانه نگات می کنن !
حالته خاصی دارم . حالته یک آدمی که داره از مطلق بینی هاش ، تعصباتش ، یک طرفه قاضی رفتن هاش داره می ره به سمته نسبی تر بودن ! دارم یاد می گیرم اگه کسی مثله من فکر نمی کنه ، مثله اکثریت جامعه نمی خوره ، نمی پوشه ، نمی خنده ، گریه نمی کنه دلیل نمی شه که اشتباه رفته باشه . دارم یاد می گیرم که کسی که تو شرایطه دیگه ای زندگی کرده نباید بابته رفتاری که برخاسته از اون شرایطه سرزنشش کرد . دارم یاد می گیرم که طرزه نگاه کردنم رو عوض کنم . دفعه ی پیش که با نیروانا لبه آب رفتیم بجای پله ی پائینی توی یکی از دهنه ها اون بالا نشستیم و پاهامون رو آویزون کردیم ... جائی مابین زمین و آسمون ! و وقتی مردم با چشمای متعجب نگامون می کردن و نگاهه عاقل اندر سفیه می انداختن من هم به شون می خندیدم . از بالا طوره دیگه این آدما ... دلم برای آدم هائی که چشم اندازشون جلوی پاشونه و خطه مستقیمه نگاهشون می سوخت ! دوست داشتم دسته همه ی مردمه شهر رو بگیرم و بنشونم اون جا تا بفهمن با هر تغییر زاویه ای دنیا چقددددر تغییر می کنه و آدم ها هم ... بعله بیا و این بار که راه می رفتی سربه هوا راه برو ... بگذار ناشیانه زندگی کردن پاهاتو به چاله ها بکشونه و ببینی که وقتی داری سربه هوائی می کنی درخت ها چطوری بالای سرت ممتد و صبورن ! بعله بیا و هی چشم انداز عوض کن تا بتونی بجای آدم های هروزه آدم های جدید ببینی و کاشف باش . چند روزه پیش که رفته بودیم سرخاکه مامان بزرگم فینگیلی با کودکانه هاش رسم و رسوم کشف یادم داد . وقتی ما داشتیم به دنیای دیگه فکر می کردیم و توی سکوت گم شده بودیم ، با وسواس از بینه سنگ های قبرستون سفیدها رو انتخاب می کرد و با دقته هر چه تمام انگار داره کیکه تولد تزئین می کنه سنگه قبرو تزئین می کرد و وقتی همه رفتن بی توجه به اعتراضات بقیه که از دور صداش می کردن حاضر نبود طرحش رو نیمه تموم رها کنه و بدونه این که تمرکزش رو از دست بده و لجش بگیره که دارن هی داد می زنن و صداش می کنن ، کارش رو انجام می داد و وقتی من بهش پیشنهاد دادم : می خوای کمکت کنم ؟ بدونه تعارفاته معموله ما بزرگترها گفت : اگه می خوای ... و بابته اگه خواستنه من تشکری نکرد : خودم می خواستم ... کاشفی رو باید از بچه ها یاد گرفت . لحظه هائی که حوصله نداریم و سنگ های بدرنگ رو قاطیه سفیدها می کنیم و با بی دقتی طرح می زنیم و با هر پخی نیمه تموم می ذاریمش باید کمی کودکانه تر برخورد کنیم .در ضمن من تضمینی ندارم فینگیلی از سر و کوله کسی بالا نره !
توصیه می کنم این ها رو گوش بدید : Still Magic و Little Hannah از آلبومه Still Magic از Bernward Koch . فیقوالعاده است .
مرد سرتاپا مشکی بود : موها ، چشم ها ، مژه های خیلی مشکی ، سبیل های باریکش ، کتش ، شلوارش ، کفش هایش ، جوراب ها ... و لابد اگر این دید رو پس می زدی : موهای سینه اش ! ... و کمی که ریزبین تر می شدی یک قلبه چرمی سیاه و براق : براق ... خیلی براق . مرده مشکی همه چیز رو طوره دیگه ای می دید . مثلاً گلدونه شیریه روبروش که پر از گل های مصنوعی صورتی کم رنگ رو یه گلدون پر از رز سیاه می دید که با دقته هرچه تمام کناره هم چیده بودندشان . مثلاً بی نظمی چند تا کتابی که روی میزه چوبی قهوه ای رو یک دایره ی گردالی . مثلاً وقتی با انگشت شست و اشاره نوک سیبیله باریکش رو می چرخوند فکر می کرد چه سیبیله عجیبی دارم ! انگار توش پر از خرده های نعناع خشک شده باشد تا می چرخانمش بوی نعنای تلخ نیم کوب بلند می شود ... هه ! مثلاً زنه روبرویش که مثله لحظه های غروب آفتاب بوی دلتنگی می داد به شکله یک دخترک سرشار ... سرشار می دید !!! برای مرده مشکی چه فرقی می کرد سرشار از چه ؟ از هر چیزی الای دل تنگی ... از نوع لحظه های غروب . با کلمه ها بازی می کرد ! چه لذتی داشت کلمه ها : بالای سقفه حمام ! غوطه ور ... چریک ، حتی از کلماتی مثله گنداب ! لجن مال ، لامپ با نوره قرمز ، ساتن و پروار ! یاد نداشت برای چی این کلمه ها رو گلچین کرده بود تا هر بار تنها می شه بی اون که خسته بشه و از این بازیه تکراری دست برداره برای خودش تکرارشون کنه : بالای سقفه حمام ، غوطه ور ، چریک ، گنداب ، لجن مال و به این جا که می رسید مکث می کرد و هی فکر می کرد : چی کمه ؟ چی کمه ؟ هان ؟ سال ها بود توی این جای خالی گیر می کرد و هی فکر می کرد : چی کمه ؟ ... و وقتی می ترسید پروار هم از دستش بره بی حوصله تکرار می کرد : پروروارررر و هی ر رو می کشید : ررررررررررررررررر ! و بعد توی کتاب ها ، توی شخصیت آدم ها ، توی تابلوها و اخبار و روزنامه ها می گشت تا وقتی به لحظه ی تب دار کلمه ی جامونده رسید تکرارش کنه . مرده مشکی با حلقه ی موهای مشکی اش عادت به پیاده روی داشت . هیچ وقت نفهمید مسیره همیشگیه پیاده روی رو واقعاً دوست داره یا عادته که دستشو می گیره و می کشتش توی اون مسیر ! وقتی راه می رفت حس می کرد از انباشته های ( انباشته ! من اگر جای اون بودم این کلمه رو برگزیده می دونستم ) تو ذهنش هی کم می شه هی کم می شه همه چیز می ره الا این که سره ساعت 6.5 باید توی خونه باشه و با یه جدوله متقاطع دست و پنجه نرم کنه : البته جدول ها پر از لغتن ...
و همه چیز به همین منوال پیش می رفت تا روزی که درست سره پیچه آخر که به خونه اش ختم می شد یک پیرزنه عصبانی با صدای زنگ زده و خش خش داری داد زد : آی سلیته ی بی آبرو خودم لت و پارت می کنم و بعد وقتی که آقای مشکی از زیره پنجره ی سلیته ی بی آبرو می گذشت شرپ : یک سطل آب روی سرش خالی شد !
خنک شد : توی هوای به اون سردی بدجوری خنک شد ، قدری یخ بست و بعد چشم باز کرد ! پنجره محکم بسته شد ، پیرزن فرار کرد و یک لحظه توی نوره کمرنگه تیره چراغ برق تمیز داده شد . بعله چشم هاش مثله یه چرمه سیاهه خیلی براق درخشید و اون تکرار کرد : سلیته ی بی آبرو ... !
وقتی تموم شد ساعت 6.5 برنگشت ! حتی تا فردا صبح هم برنگشت هی راه رفت ی راه رفت و وقتی از کناره آدم ها رد می شد به نگاهی می فهمید همه شون کلمه ان ! کلمه های عجیب و غریب و بی سر و ته ، بعضی ها هم باید هی حرف هاشون جابه جا می شد تا درست می شدند ، خیلی ها هم نصفه شون پاک شده بود یا که مرده بودند و کلمه شون این بود : پوچ ...
و آقای مشکی طفلکی وقتی برگشت همه چیز رو می دونست ! فهمیده بود که گلدون پر از گل های مصنوعیه و سیبیل هاش خیلی معمولین و البته از همه بدتر اون زن ... عوضش دغدغه ای نداشت که به دست و پا زدنش وا دارد ، کلی خوابید کلی کلی خوابید : هر خوابی دلش خواس دید ، ظهر هم بجای غذا هی ورق های سفید نشخوار کرد ، بعد هم توی آینه دید که قلبه مشکی چرمی خیلی براقش دارد قرمز می شود و برق هم نمی زند ... چرم براق داشت می رفت برای همیشه . مرده مشکی به پیاده روی پناه برد ، عادت به اش نمی رسید ، سنگ بر شیشه ی سلیته ی بی آبرو زد و وقتی یک زن رنگ و رو رفته با خنده ی کریه نگاهش کرد ذره های چرمی مشکی قلبش رو توی سینه ی زن دید که بالا و پائین می پرید ! همونی رو می دید که بالای سرش بود : یک زن رنگ و رو رفته با خنده ی کریه که سرشار از چرمه مشکی می شد . انگشت اشاره اش حرکت کرد گفت : چی بود ؟ ها ! پروار ... و پیش از هر کلمه ای آن پنجره کلمه بود ...
پای اعتراف که می آد وسط یاده آدمه مردد و هراسونی می افتم که داره می ره سمته کلیسا تا اعتراف کنه ... تا شاید اندکی از باری که روی شونه اش فشار می آره کم بشه ! یاده وقت هائی که با هراس اعتراف می کردم که نمره ی ریاضی ام کم شده ، وقتی توی دفتره مدرسه اعتراف می گرفتن که ما بودیم که بندهای کفش های بچه ها رو دمه نمازخونه بهم گره زده بودیم . یا کتابه اعترافاته ژان ژاک روسو که نوشته بود وقته بچگی اش توی غذای یکی از خانم های نزدیکان جیش کرده بود . یا وقتی چشم ها اعتراف می کنن که فکر می کنم قشنگ ترین اعترافات رو می شه توی چشم ها دید : اعتراف به عشق ، به غلط کردم ، به دلتنگی ، به کینه ، به وجود !
بازی بازی است و باید بازی کنم : بازی ... کلمه ای که دوستش دارم ب ا ز ی ... معنی اش رو هم عشقه و عملش گاهی سخته و گاهی هم نه اما یاده آدم می آره که هنوز زنده ام.
اعتراف می کنم ! اعترافات من خیلی زیاده . شاید این حرکت که معلوم نیس سرمنشاش کجاست یه نوع تابوشکنی باشه : به پیش ! من هم هستم !
اعترافات :
1. یه مدت از یه آی اس پیه دره پیت کلی اکانت کش رفتم ، با یکی از دوستام تو دوره راهنمائی گردو دزدیم و چقدر اون گردوها خوردنش لذته مضاعفی داشت تا یه خریده شرافتمندانه : توش لذته هیجان و ماجرا بود . انگار که با هر گازی پر از ماجرا می شدیم ! تو عقده یکی از دوستام همه ی میوه های میزه خودمون و میزهای اطراف رو کش رفتیم ...
1.5 . وقتی 13اله بودم یه پسره همسایه داشتیم به اسمه علی که همیشه تو بازیا وقتی جر می زدم ازم دفاع می کرد ! وقتی نقشه های جغرافیم رو دستم می موند برام می کشیدشون ... یه روز یکی از دختر همسایه ها که کلی با هم لج داشتیم یکی از کتاب های ساله پیشه علی رو آورد و با کلی نیشخند و چش و ابرو صفحه ی اوله کتاب رو نشون داد که نوشته بود : عشقه من یه دختر ! دختره همسایه ... نمی دونم چرا این قد مسئله برای اون دختر بد اومده بود که با کلی حسه فتح الفتوحات عصبانی ام کرد و وقتی علی با یه دونه حله تمریناته ریاضی ( من ریاضی ام ضعیفه بیا اینم اعتراف تو اعتراف ! ) برام آورد با شدت کوبیدم تو صورتش !!!!!! و داد زدم : گمششششششوو ! حالمو بهم زدی ...
2. یه بار یه پیرزنه بسیار چاق و بسیار پیر می خواس از پله های اتوبوس بره بالا و چون اصولاً نسبت به قشره پیرزن ها حسه مسئولیته خاصی دارم خواستم کمکی کرده باشم و در حالیکه باسنه خانم روی شونه ام بود و من با تمام قدرت سعی می کردم بره بالا تالاپی با هم خوردیم زمین و من وقیحانه خندیدم و پیرزن هر چه نفرین بلد بود نثارم کرد !
2.5. یه بار تو کتابخونه بودم و سره ظهر بود . داشتم کتاب سرچ می کردم و یه دختر و پسر صندلی های ته سالن رو با جاهای دیگه اشتباه گرفته بودن و بشدت مشغوله معاشقه بودن ! یه شازده پسر هم جوگیر شده بود که در خدمت هم باشیم و اون ورتر هم یه پسر که لنگ لنگون راه می رفت ایستاده بود و کتاب سرچ می کرد . وقتی شازده پسر رفت کتابشو تحویل بگیره تصمیم گرفتم بدو میدونو ترک کنم ! داشتم تند تند می رفتم که با پسرک لنگ شترق برخورد کردیم ... تندی بلند شدم و ببخشید کنون داشتم می رفتم که چشمم به عنوانه کتابش افتاد : مردان مریخی ... زنان ونوسی ! اون قدر بابته حرکاته زوجه محترم در عذاب بودم که بسرعت بیرون رفتم و پسرک لنگ طفلکی نمی تونست بلندبشه ...خیلی زیاد ناراحت شدم !
3. از مردهای ته ریش دار خوشم می آد حالا هی نیروانا و عطیه اه و اخ راه بندازن ! هم چنین از مردهائی که کمی ( فقط کمی ) خشن باشند ! بقیه اش : سانسورررر
3.5. بابت وقتی که گوگل بعضی منحرف ها رو به این وبلاگ می کشونه و هدر می ره واقعاً متاسفم !
4. به دختر بودنم مفتخرم و عاشقه بستنیه کاکائوئیه میهنم ( از اون خانواده ها )
4.5 . کمی از سادیسم و کمی هم از مازوخیسم خوشم می آد !!!
5. یه بار تو دوره ی دانشجوئی هرکار می کردیم با یه اسپیکره حسابی موافقت نمی کردن . از اطلاعاته کمه فرده مخالف بهره گرفتم و با توجه به این که دوست نداشت کسی فکر کنه مطلبی هست که اون توش صاحب نظر نیس بعد از کلی حاشیه گفتم : پروسه ی کارای مولتی مدیامون دچاره یه اینتراپته وحشتناک شده و همون طور که می دونید این مسئله تو میان برنامه هامون یه باگه بزرگ ایجاد می کنه و کلی هم به شبکه ی دانشکده ضرر می خوره اگه اسنیفرها جریانو بفهمن !!!!!!!!!!!!!!!!!! خودم مونده بودم چه جوری این اراجیفو به هم وصل کردم ... نتیجه : بعله برنده شدیم اما هنوز ناراحت می شم چون قرار نیس همه آدم ها همه ی اطلاعات رو داشته باشن حتی اگه مسئه باعث شه چند روزه تموم بخندی ...
من امروز کلی کارای توپ انجام دادم ! من جمله این که یه برنامه ای که حداقل 5-6 روز وقت می برد رو همین امروز تموم کردم و خدارو شکر گیر عربی هم نداد و بدون هیچ اروری مثه ساعت کار کرد ! تازشم چندتا ایمیل عقب افتاده داشتم که نوشتم . دلم هوای ترانه ی اسپنانیائی هائی که بوفه ی لب آب داره کرده ...
در ضمن من رو اوهام دعوت کرد (مرسی )و من این ها رو دعوت می کنم : روزهای برفی ، خرگوش انقلابی دیوانه ، زیبا تمام حرف دلم این است ، دکتر کوچولو ، چیستا ، شیدا .
اگه یه روز حواست توی کتابه توی دستت باشه و اشتباهی بجای یکی از درایوات یکی دیگه رو که خیلیم واست مهم باشه بزنی فرتی فرمت کنی چه فحشی بخودت می دی ؟ چی کار می کنی ؟ من اولش هرچی فحش بود که بلد بودم دادم به خودم و کامی جان و بعد که کم آوردم و دیدم تموم عکسای مشهد و شمال و دانشگاه و خاطره هام با یه عالمه موزیکای بی کلامی که براش می مردم و چند تا پوشه پر از کدهای برنامه هام اتوتوتو ... نشست به خودم رو زدن و نهایتاً هم گریه کردن ... چون قبلاً هم از این سابقه ها داشتم داداش وسطی هرهر شروع کرد به خندیدن و آویزونش شدم ساعته 12 شب زنگ بزنه برام دنبال ریکاوری گشتن ... امشب بعد از کلی بدوبدو یه سی دی گیر آوردم و با نذر و نیاز اطلاعاته تیرتپر شده رو دوباره دیدم و یه نفسه راحت ...
امروز بالاخره نوبته مشاوره ام شد و با خانومه مشاوره کلی حرف زدیم . دفعه ی پیش که رفتم پیشش عوضه یک ساعت 3 ساعت نشستیم به حرف زدن و جالب این جا بود که 2 ساعتش اون داشت از زندگیه خودش می گفت ! این دفعه هم با پروئی جامون عوض شد و من بهش پیشنهاد دادم : بهتر نیس این جزوه های مجزا رو یه کتاب کنید ؟ و وقتی برگشتم حس کردم خیلی مطمئن تر شدم !
موقع رفتن وقتی توی اتوبوس بودم چشمم به یه دونه از این بچه ها که آدامس می فروشن افتاد . به زحمت 6سالش می شد . پلک که می زد مژه ها بلندش تُن تُن حرکت می کردن ... با سختی هم آدامساش رو می شمرد . خیلی بامزه هم همزمان پاهای کوچولوش رو تکون می داد . یهو یه آقائی با لباسه نظامی از کنارش رد شد . طفلکی انگار ذوق کرد که یه پلیس دیده با ذوق سلام کرد اما اون آقا نظامیه سلامش رو نشنید و رفت ... چند لحظه به همون حالت موند ! بعد دوباره یه جوره قاطی پاطی شروع کرد به شمارشه آدامساش . یه صدای سوتی اومد . انگار بینشون رمز بود بلند شه دوروبرش رو نگاه کردن و می خواس اونم سوت بزنه ... انگشتاشو کرد تو دهنش ! اما ... خب ... بلد نبود ! درمونده داد زد : بیق بیق ... بلند شدم که بغلش کنم ... اتوبوس راه افتاد ... انگار یکی محکم توی سینه ام کوبید . نشستم ... از خودم لجم گرفت که این قد دیر تصمیم گرفته ام ! می خواستم بغلش کنم . نه برای محبت کردن به یه بچه ی آدامس فروشه قابله ترحم ... نه ! فقط بخاطره این که حس کردم این بچه با تمومه معصومیتش ، با اون مژه های بلندش و دست های کوچیکش می تونه بهم یاد بده که وقتی هم که کم می آرم لااقل بگم : بیق بیق من نباخته ام ... لااقل اگه خیلی چیزا رو بلد نیستم ، تمرین کنم ! حتی اگه شمارشم غلط باشه . دوست دارم باز ببینمش ...
وقتی که برمی گشتم خونه ته اتوبوس نشستم . چندتا از مردها اومدن تو قسمته زنونه نشستن . بینشون یه پسربچه ی 15-16 ساله هم بود که صورته خیلی باریکی داشت و تازه پشت لباش سبز شده بود . اومد و خیلی شتاب زده و شرمگین نشست . چشمم که بهش می افتاد تندی سرشو می انداخت پائین . وقتی پیاده شد اومد لبه پنجره و با تمامه قوا و به طرزه بسیار ناشی و تابلوئی چشمک زد ... خنده ام گرفت ! شاید باره اولش بود که به یه جنسه زن چشمک می زد . نمی دونم چی شد یهو دوباره یاده اون کوچولوی آدامس به دست افتادم و فکر کردم کاشکی اون هیچ وقت بزرگ نشه ! کاش همیشه همون قدی با همون دست های قشنگش بمونه ... آرزوی محالی ست خنده ام می گیرد . ولی ... ولی اش رو نمی دونم . یاده نوشته ی داستا افتادم ( مکالمات ایوان کارامازوف با برادرش آلیوشا ): " کودکان هر قدر هم که کثیف و زشت باشند ( گو این که به عقیده ی من کودکان هرگز زشت و کثیف نیستند ) می توان از نزدیک دوستشان داشت و حال آنکه به اشخاص بزرگ هرگز نمی توان ابراز علاقه کرد نه تنها برای آن که درخور دوست داشتن نیستند و شخص را از خود متنفر می کنند بلکه مرتکب گناهی شده اند . به این معنی که سیب حرام را خورده اند و فرق بین بد و خوب را دریافته اند و تا اندازه ای مقام خدایان را به دست آورده اند و از همه مهم تر این که به خوردن سیب ادامه می دهند و حال آن که کودکان چیزی نخورده اند و گناهی هم ندارند . اگر آن ها نیز در این جهان سخت رنج می برند بدون شبهه برای خاطر پدانشان است . آنان قصاص سیب خوردن پدرانشان را می دهند . "
گشنمه ! و سرم درد می کنه . ای لعنت به این سینوزیت که بلای جونم شده .اما عوضش اطلاعاتم برگشت و عوضش الان می تونم شام بخورم ، فکر کنم ... و اگر وقت شد کمی هم کار کنم !!! و مهم تر از همه یه لیوان بزرگه چائی ...